نموده . شيخ از ديدن آن منظره مضطرب شد . از يكى از اصحاب ميرداماد سؤال كرد :
ميرزا چه شده ؟ او عرض كرد : نمىدانم جز اينكه قبل از انعقاد مجلس ، سيدى آمد و بر مير سلام نمود . نگاهى از روى تعجب به ايشان نمود و از مجلس بيرون رفت . شيخ به فراست دريافت كه ميرفندرسكى بوده . پس از لباس و اوصاف ظاهرى آن نيكو اساس سؤال نمود . آن شخص توضيح وضع لباس و هيأت سيد را داد . شيخ قطع پيدا كرد كه همان ميرفندرسكى بوده . پس به سرعت راه تخت فولاد را پيش گرفته ، شرفياب خدمت مير شد . عرض كرد : با آقا مير محمد باقر چه كردهايد كه نزديك است از اين نشئه منتقل شود ؟ فرمود : من شنيده بودم كه ايشان اغلب بياناتش از غضب پروردگار است ، از رحمت حق چيزى عنوان نمىكند . خواستم فى الجمله از آثار غضب به او بچشانم تا از اين طريقه بازماند لذا از روى قهر نظرى بر او انداختم ، حالش به اين كيفيت شد كه ديدى . شيخ استدعاى برداشتن نظر قهر را از ايشان مىكند ميرفندرسكى اجابت نموده ، نظر قهر از ميرداماد برمىدارد . پس آن جناب به حالت اوليه از صحت و سلامت بازمىگردد . « 1 »
قضيّهء شيخ الرئيس با بهمنيار
و هم در آن كتاب است بهمنيار كه خود يكى از فضلاء و حكماى آن عصر بود طوق ارادت شيخ را در گردن انداخته بود و به شاگردى او خود را مفتخر ساخته ، روزى به شيخ الرئيس گفت : شما چرا ادعاى نبوت نمىكنيد ؟ و اگر اين دعوى را كنيد فقط اهل علم انكار مىكنند و بديهى است كه علماى اين عصر را با شما قدرت و قوه مناظره و مجادله نيست . شيخ فرمود : جواب تو را وقت ديگرى خواهم داد . مدتى گذشت تا شبى كه هر دو در همدان در حجره خوابيده بودند . فصل زمستان ، هواى سرد همدان معروف است .
وقت سحر مؤذن بر مأذنه مسجد برآمده و مشغول ثناى حق و نعت حضرت خاتم النبيين گرديد . شيخ در آن هنگام به بهمنيار فرمود : من تشنهام . برخيز از بيرون حجره آب برايم بياور . بهمنيار به علت سرما عذر آورد و گفت : اكنون وقت نوشيدن آب نيست كه تازه از خواب بيدار شدهايد ؛ آب سرد در اين وقت مضر است براى عروق و أعصاب . شيخ
هامش
( 1 ) . جنة العاليه ص 69 ، جزء اول .