تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
آرزومندى و نياز به مادر گفت : آيا گمان دارى كه ما ، در اين عيد از نان جوى توانيم سير شد ؟ مادر گريست از غايت اضطرار از خانه بيرون آمد كه براى آنها تحصيل نانى كند و رفت به منزل قاضى بصره ابو الحسين بصرى و گفت : اى قاضى ! من علويه‌اى فقيرم و چهار دختر جوان عريان دارم ، اين ايام ايام اجراى صدقات است ، نظرى در امر ما كن و برسان به ما از بيت المال يا از وجوه بر آن قدرى كه دفع شود عسرت ما كه در روز قيامت سؤال كرده خواهى شد اگر حقوق ما اهل بيت را به عقوق مبدل نمايى . قاضى از روى محبت به او گفت : فردا بيا نزد من به خوشى و نيكويى تو را روانه خواهم كرد . چون علويه برگشت ، يكى از آن دخترها گفت : اى مادر ! اگر قاضى به تو چند درهم نقره بدهد ، براى من چه خواهى خريد ؟ مادر گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : قدرى پنبه مىخواهم ريسمان كرده پيراهن كنم . دختر ديگر گفت : از آن وقت كه پدرم فوت كرده آرزوى نان بازار دارم . دختر صغيره گفت : من يك قرص نان درست مىخواهم . بامداد ديگر مادر نزد قاضى رفت و در گوشه‌اى نشست تا مردم متفرق شدند . گفت : اى قاضى ! من آنزن علويه‌ام كه ديروز آمدم و وعده احسان به ما كردى . قاضى بانگ بر او زد و امر كرد غلامان خود را كه علويه را بيرون كنيد . سيده بيرون آمد گريان و نالان و دل‌شكسته و خاطر حزين . با آه حسرت به زبان فصيح و صوت مليح مىگفت : چه بگويم با فاطمه دختر كوچك و با زينب دختر بزرگ خود كه به اميدى در انتظار منند ؟ به چه رويى برگردم به‌سوى ايشان ؟ و گفت : « اللهم لا تخيب ظنى فانى رفعت اليك قصتى و منك سئلت حاجتى انك على كل شىء قدير ؛ يعنى : اى خداى من ! نااميد مگردان اميد مرا بدرستىكه باز گفتم به تو قصه خود را و طلب كردم از تو حاجت خويش را و تو بر همه چيز قادر و توانايى » در اين حال « سيدوك » مجوسى مست و لا يعقل سواره به او برخورد و صداى گريه و ناله سيده را شنيد . در عالم مستى گمان كرد كه آن زن تغنى و سرود مىخواند . مجوسى گفت : چه خوش است صوت تو و چه دردناكست قلب تو ! چه مىشود ترا ؟ علويه گمان كرد كه او هوشيار و مسلمانست احوال خود را براى او گفت . مجوسى به غلامان خود امر كرد كه سيده را به منزل بردند و صندوقى براى سيده داد كه در آن چهارصد اشرفى و پنج دست لباس بود . به علويه گفت : اين براى تو و دختران توست . سيده به او دعا كرد و فرحناك به سوى دختران خود برگشت . چون دختران ديدند ، مجوسى را دعا كردند و گفتند : اى كسىكه حق نعمت و احسان بر ما دارى ، خداوند در قصرهاى بهشت ساكنت گرداند و