زوجهام به گريه آمد و گفت : آيا حيا نمىكنى ؟ مثل چنين مردى به تو روى آورد و يك اشرفى به او دادى . بده آنچه باقى مانده است به او . سخن عيالم در دلم اثر كرد . از عقب علوى رفتم و كيسه اشرفى را به او دادم . گرفت و رفت . چون به خانه برگشتم ، پشيمان شدم . گفتم : اگر اين خبر به متوكل برسد و او دشمن دارد علويّين را ، مرا خواهد كشت . و زوجهام گفت كه : مترس توكل به خدا و جد علويّين كن . در اين وقت در خانه را زدند و خدّام مشعلها بر دست گفتند : سيده تو را طلب مىكند . پس ترسان برخاستم و چون اندك راهى رفتم ، رسولان پياپى مىرسيدند تا مرا واداشتند در پش پرده . خادمه به من گفت كه : سيده پس اين پرده است . شنيدم كه گريه مىكرد و صدايش بلند شد و گفت : اى احمد ! خدا تو را جزاى خير دهد زوجهات را جزاى نيكو دهد . در اين ساعت خوابيده بودم . پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نزد من آمد و فرمود : خدا تو را جزاى نيك دهد و جزاى خير دهد زوجه ابن الخضيب را . معنى اين كلام چيست ؟ پس قضيه را براى او نقل كردم . او گريه مىكرد . پس بيرون فرستاد اشرفىها و جامهاى را و گفت : اين از علوى و براى زوجهات ، و اين از تو است و آنچه فرستاد معادل صد هزار درهم بود . پس مال را گرفتم و راه خود را از در خانه علوى قرار دادم و در خانه را كوبيدم . از اندرون خانه آواز داد كه : بده آنچه با تو است اى احمد ! و بيرون آمد گريان بود . از سبب گريهاش جويا شدم ؟ گفت : چون داخل منزل شدم ؛ زوجهام سئوال كرد آگاهش كردم . گفت : برخيز نماز بخوانيم و دعا كنيم در حق سيده و احمد و زنش . پس نماز كرديم و دعا نموديم و خوابيديم . در خواب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم . فرمود : مسرور شدم از آنچه با تو كردند . در اين ساعت براى تو چيزى مىآورند قبول كن .
علويّه با مجوسى
و نيز عالم فاضل متبحر بصير سيد محمد اشرف بن سيد عبد الحبيب بن عالم جليل مير سيد احمد بن سيد زين العابدين عاملى اصفهانى در كتاب « فضايل السادات » كه براى شاه سلطان حسين صفوى نوشته و تاريخ اتمام آن سنه 1106 است از بعضى كتب معتبره نقل كرده كه : در شهر بصره زن علويه فقيرهاى بود و چهار دختر نيك اختر داشت كه از غايت افلاس ، همه بىغذا از سوءالقضا ملبس به لباس برهنگى و گرسنگى بودند . ايام عيد رسيد . از آن ماتمزدگان ، دخترك سعيده صغيره او گريست . از غايت اضطرار