خداوند كه رجوع كند به دنيا . پس برخاستند و رفتند و من برگشتم به عالم اول . ديدم آن جماعت كه دورمنند در تهيه اسباب مردن منند ، چون چشم باز كردم ايشان مسرور شدند . ناگاه علويه داخل شد و گفت : بشارت باد شما را به شفاى فلانى زيرا كه جدم حسين عليه السّلام شفاعت كرد . گفتم : از كجا دانستى ؟ گفت : رفتم نزد قبر جدم . پس تضرع كردم در شفاعت جدم از حسين عليه السّلام . ناگاه خواب مرا ربود . در خواب جدم حسين عليه السّلام را ديدم .
گفت : يا جدا شفاى فلانى را از تو مىخواهم . فرمود : عمر فلان منقضى شده . گفتم : من نمىفهمم . شفاى او را از تو مىخواهم . فرمود : خدا را مىخوانم اگر حكمت بود مستجاب مىشود . پس دعا فرمود و گفت : بشارت باد تو را در شفاى فلانى . جناب حاجى قدس سره مىفرمود : عمر والد در آن وقت بيست و هفت يا هشت ساله بوده و روز وفات قريب نود سال داشت . به من فرمود : اى فرزند ! براى سادات شأن بزرگيست و من از ايشان عجائب ديدهام و پارهاى از كراماتشان را نقل مىكرد .
مؤلف مىگويد : خداوند پس از آن مرض پنج پسر به آن مرحوم عطا فرمود كه دو نفر از علماء مبرز و سه نفر از اطباء ماهر شدند كه يكى از آنها همين مرحوم مرقوم بود كه آيتى بود در زهد و تقوا و كرامت و حسن خلق و معاشرت و نمونهاى بود از خلّص اصحاب ائمه . مدتى با او در سفر و حضر مصاحبت كردم اگر بخواهم اوصاف حميده و عبادات و رفتارش را ذكر كنم ، از وضع كتاب خارج مىشوم . چون مقام را مناسب ديدم راجع به اعانت سادات لذا چند نقل از « كلمه طيّبه » نورى در اينجا يادآور مىشوم :
حكايت مجوسى و مسلمان شدن او
شمس الدين يوسف سبط ابو الفرج ابن جوزى در كتاب « تذكرة الخواص » نقل كرد از كتاب جوهرى ابن ابى الدنيا كه مردى در خواب رسول خدا را ديد به او فرمود : برو به فلان مجوسى بگو كه آن دعا مستجاب شد . آن مرد امتناع كرد از اداى رسالت تا آن مجوسى گمان نكند كه به اين وسيله خواسته خود را به او بنمايد و از او فائده ببرد يا او را نزد مرد مسلمان وقعى و اعتبارى هست . در مرتبه دوم و سوم باز حضرت را به خواب ديد كه فرمود : به مجوسى بگو على الصّباح نزد مجوسى آمد و در خلوت به او گفت : از طرف رسول خدا به تو پيغامى مىرسانم فرمود : آن دعاى كه براى تو كردند به اجابت رسيد .
مجوسى گفت : تو مرا مىشناسى ؟ گفت بلى گفت : من منكر دين اسلام و نبوّت محمّدم .