تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
مسلمان گفت : مىدانم امّا مكرّر به من أمر فرموده به تو بگويم . پس مجوسى شهادتين گفت و اهل و اصحاب خود را طلب كرد و گفت : من تا به حال در ضلالت بودم و اكنون به مذهب حق داخل شدم . شما نيز اسلام بياوريد كه هركس از شما مسلمان شود آنچه از اموال من در دست اوست از آن اوست و هركس ابا دارد ، دست از اموال من بردارد . همه مسلمان شدند . آن مجوسى را دخترى بود كه به پسرش تزويج كرده بود ، بين آنها را تفريق كرد . گفت : آيا مىدانى آن دعا چه بود ؟ گفتم : نه و اللّه مىخواستم از تو بپرسم گفت : چون دخترم را به پسرم تزويج كردم طعامى ساختم و مردم را دعوت كردم . در همسايگى من جماعتى از سادات فقير بودند ، من أمر كردم به غلام خود كه براى من حصيرى در صحن خانه فرش كند . در اين اثناء شنيدم دختركى به مادرش مىگويد : مادر اين مجوسى به بوى طعامش ما را آزار مىرساند . پس طعام و جامه و اشرفى زيادى براى آنها فرستادم . شنيدم آن - دخترك به باقى آنها مىگفت : قسم به‌خدا كه نمىخورم تا دعا براى او نكنيم . پس دست برداشتند يكى گفت : خداوند تو را محشور كند با جدّ ما پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و مابقى آمين گفتند . اين است آن دعوتى كه به اجابت رسيد !

قضيّهء مادر متوكّل عباسى

و هم در اينجا روايت كرده از جدش ابى الفرج از ابن الخضيب كه گفت : من منشى سيده مادر متوكل بودم . روزى در ديوان مشغول بودم ، ناگاه خادمى صغير از جانب سيده آمد و با او بود كيسه‌اى كه هزار اشرفى در آن بود . گفت : سيده مىگويد كه اين زر را تقسيم كن ميان مستحقين كه از پاكيزه‌ترين مال منست و بنويس براى من نامهاى آنان كه به ايشان مىدهى تا بعد از اين هر چه از اين مال به دستم آمد صرف آنها كنم . گفت : پس آمدم و رفقاى خود را جمع كردم و مستحقين را از ايشان پرسيدم ، نام اشخاصى را بردند . سيصد اشرفى بين آنها تقسيم كردم ، تتمه نزد من ماند . تا نصف شب كه ناگاه شخصى در خانه را زد . پرسيدم : كيستى ؟ گفت : فلان مرد علويم و او همسايه من بود . به خود گفتم : اين مرد مدتيست همسايه منست و رو به من نياورده . رخصت دادم داخل شد . گفتم : مرحبا چه كار دارى ؟ گفت : گرسنه‌ام . يك اشرفى به او دادم و رفت . زوجه‌ام پرسيد : اين‌كه بود در اين ساعت ترا به زحمت انداخت ؟ گفتم : وارد شد بر من يكى از اولادهاى رسول خدا و نبود چيزى در نزد من كه او را اطعام كنم ؛ يك اشرفى به او دادم تشكر كرد و رفت .