تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
جامه سفيد دربرداشت فرمود : اگر قصد زيارت امام حسين عليه السّلام دارى تعجيل كن كه بعد از دو ماه ديگر راه مسدود مىشود به‌نحوى كه مرغى پرواز نخواهد كرد . چون بيدار شدم مهيا شده ، مشرّف شدم و تاريخ خواب را يادداشت كردم . نگذشت از زمان معين كه راه مسدود شد . دانستم كه آن خواب راست است . و چون سيد العلماء و المحققين ميرسيد على صاحب رياض از من معالجات نيكو ديد در طبابت ، نفوس مردم را به سوى من ترغيب مىكرد . پس مدتى ماندم و مردم به من رجوع مىكردند . روزى در محكمه خود نشسته بودم ، ناگاه زنى با خادمه خود داخل شد . چون از مردم فارغ شدم و كسى نماند نزديك من ، آمد و دست خود را بيرون آورد . ديدم به علت مرض آكله جز استخوان در آن نمانده . چون مشاهده كردم ، طبعم مشمئز شد . گفتم : اين مرضى نيست كه بتوانم آن را معالجه كنم . زن آه حسرت كشيد و بيرون رفت . دلم سوخت . خادمه او را آواز دادم گفتم : اين زن كيست ؟ گفت : صاحبه بيگم علويه است و شوهرش هم علوى بود . او را از هند آورد با مالى فراوان كه از اندازه بيرون بود . علويه همه را صرف كرد براى ابى عبد اللّه الحسين عليه السّلام الان دستش خالى شده و به اين مرض مبتلا شده . گفتم : بگو بيايد تا معالجه كنم . پس آمد و مشغول معالجه شدم تا ششماه . كم‌كم شروع كرد به گوشت روئيدن . به سال نرسيد كه به كلى بهبودى حاصل شد ، چنان كه گويى هرگز مرضى نداشته بعد از آن پيوسته علويه به نزد من مىآمد و چون مادر مهربان با من محبت مىكرد . مدتى گذشت كه در خواب ديدم همان مردى را كه خبر بسته شدن راه را به من داده بود . گفت : مهيا شو براى سفر آخرت كه نمانده از عمرت مگر ده روز . بيدار شدم از خواب ترسان و هراسان . گفتم : لا حول و لا قوة الا باللّه با كلمه استرجاع و گفتم : اين آخر ايام من است از دنيا . همان روز مرا تبى شديد عارض شد و بسترى شدم . علويّه پرستارى مىكرد مرا تا اينكه روز دهم شد احبّاء من در كنارم جمع شدند ، ايشان به من نظر مىكردند و من به آنها . ناگاه منتقل شدم به عالم ديگر ، از آنها كه دور من بودند احدى را نمىديدم . ناگاه ديدم ديوار شكافته شد ، دو نفر داخل شدند به غايت مهيب . يكى از آن دو بالاى سر من و ديگرى در زير پاى من نشست . چيزى از بدن مرا مس نمىكردند و ليكن چنين مىديدم كه از عروق من چيزى متعلّق و متّصل به آنهاست به نحوى كه از وصف كردنش عاجزم . تا اينكه جانم به حنجره رسيد كه باز ديوار شكافته شد و مردى بيرون آمد و به آن دو نفر گفت : واگذاريد او را . گفتند : ما مأموريم . گفت : حسين بن على عليهما السّلام شفاعت كرد نزد