نان به زحمت بدست مىآمد و در آن زمان نزاع بود ما بين دولت ايران و روس و اسرايى آورده بودند و در بلاد متفرق كرده بودند از زن و مرد و صغير و كبير . من در يكى از حجرات دارالشفاء منزل كرده بودم . روزى به بازار رفتم و رنج فراوانى كشيدم تا نانى بدست آوردم و قصد منزل كردم . در بين راه به زنى از اسراى نصارا رسيدم كه طفلى در بغل گرفته بود و از گرسنگى رخسارش زرد شده بود . چون مرا ديد گفت : شما مسلمانان رحم نداريد كه خلق را اسير مىكنيد و گرسنه نگاه مىداريد . پس بر او رقت كردم و نان را به او دادم و گذشتم . روز چيزى نخورده شب نيز چيزى نداشتم . تنها نشسته بودم ، ناگاه مردى داخل حجره شد و گفت : بىبى مرا دردى رسيده كه بىطاقت شده و نام درد را برد و گفت : اگر طبيبى سراغ دارى علاجش را بپرسم . بر زبانم جارى شد فلان چيز خوبست . گمان كرد كه من طبيبم و رفت . ساعتى نگذشت كه بازگشت با يك مجموعه كه در آن الوان اطعمه بود با يك عدد اشرفى . و معذرت خواست و اظهار تشكر بسيار كرد و گفت : تا دوايى كه فرموديد ساخت و خورد ، فورا بهبودى يافت . فردا آن زن قضيه درد و دواى فورى خود را براى آشنايان نقل كرده بود كه : چنين طبيب و مداوا نديده بودم و بعضى از آنها به پارهاى از أمراض مبتلا بودند ، جوياى منزل من شدند و پرسش كه مىكردند ، به همان نحو از مفردات بدون معرفت به اصل مزاج و طبيعت آن دوا ، چيزى مىگفتم . مىرفتند و مىخوردند و شفا مىيافتند . تا خبر منتشر شد ، بر من هجوم آوردند .
سود زيادى بدستم آمد . پس كتاب « تحفه حكيم » را بهدست آوردم و مطالعه كردم كه لا محاله أسامى مفردات و امزجه آنها را ياد گيرم . چندى در آنجا ماندم آنگاه به طهران رفتم و مشغول طبابت شدم و در اندك وقتى معروف و مشهور و نامم در رديف اسامى استادان ثبت شد و همه از اثر ايثار آن قرص نان بود . « 1 »
* قضيه عجيبه ديگريست كه اكنون ذكر مىشود : عالم جليل و حبرنبيل حاج ملا على طهرانى اعلى اللّه مقامه مجاور نجف اشرف كه در آخر صفر سال 1297 مرحوم شد ، خبر داد مرا كه : والد مرحوم حاج ميرزا خليل مىگفت كه : وجود من و اولاد من جميعا از بركت علويهاى بود كه در كربلا منزل داشت . پرسيدم : چگونه است آن ؟ گفت پيش از آنكه عيال اختيار كنم ، در طهران بودم . شبى در خواب مرد خوش صورتى را ديدم كه
هامش
( 1 ) . « كلمهء طيّبه » ص .