ترا از چاه ويل خلاص كرديم .
ملاقات ابا عمر و شيبانى با امام صادق عليه السّلام در حائط
در كتاب « انيس الادباء » از « كشكول » الشيخ بهائى زاد اللّه بهائه از كتاب « المنية » :
رأى الصّادق عليه السّلام و بيده مسحاة و عليه إزار غليظ و هو يعمل في حائط له و العرق يتصابّ منه على ظهره ، قال فقلت جعلت فداك أعطني أكفيك فقال عليه السّلام إني أحبّ أن يتأذّى الرّجل بحرّ الشّمس في طلب المعيشة انتهى . « 1 »
يعنى : ابا عمر و شيبانى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد در باغچهاى . ديد در دست مبارك بيل دارد و كار مىكند و پيراهن ضخيمى در بدن دارد و عرق از پشت مباركش جاريست .
مىگويد عرض كردم : فداى تو شوم اين كار را به من واگذاريد . فرمود : من دوست دارم كه مرد اذيت ببيند به حرارت آفتاب در طلب معيشت .
حكايت
مردى سجاده عابدى را دزديد . عابد چون ديد ، دزد خجالت كشيد سجاده را واگذاشت و گفت : نمىدانستم كه سجاده از تو است . عابد گفت : چگونه نمىدانستى كه سجاده از تو نيست ؟ « 2 »
محاضرة الزوج مع الزوجة فى انيس الادباء
حكى أنه قالت عجوزة لزوجها أما تستحيي أن تزني و عندك حلال طيّب ، قال أمّا الحلال فنعم و أمّا الطيّب فلا . « 3 »
پيرزنى به شوهر خود گفت : حيا نمىكنى زنا مىكنى و حال آنكه نزد تو است حلال پاكيزه . مرد گفت : حلال بلى اما پاكيزه نه ؛ يعنى تو پيرزن اكبير چه پاكيزگى دارى ؟
لطيفه
كسى به يكى از بزرگان گفت : براى حاجت كوچكى نزد تو آمدم . جواب داد : مرا واگذار و نزد كوچكى برو و حاجت خود بخواه . گوينده خجل شد ولى بزرگ حاجت او را برآورد . « 4 »
هامش
( 1 ) . انيس الادباء 200 .
( 2 ) . انيس الادباء ص 161 .
( 3 ) . انيس الادباء 162 .
( 4 ) . همان .