مجملى از احوالات ليث صفارى
ليث صفارى ، پدر يعقوب سرسلسله سلاطين صفارى و اعدل آنها بوده . در « حبيب السير » است كه ليث ، در سيستان شبى نقب زد به خانه والى سيستان و زر و جواهر و اقمشه بسيار سرقت كرد . وقتى كه خواست از خزانه بيرون رود ، پايش به حجر شفاف صلبى خورد و او را جواهر پنداشت . به جهت امتحان به زبان زد ديد نمك است . اموالى را كه جمع كرده بود به جهت رعايت حق نمك در خزانه گذارد و بيرون رفت .
صبح خزينهدار ديد كه درب خزانه باز است . داخل شد . چشمش كه به اموال جمع كرده افتاد متحير شد . قضيه را به عرض والى رسانيد . والى تعجب كرد و منادى خود را أمر فرمود كه ندا كند كه هركس اين حركت را كرده در أمان است ، بشتابد نزد حاكم .
ليث صفار رفت نزد والى . از او سؤال كرد : به چه سبب از اين اموال و جواهرات صرفنظر كردى ؟ جواب داد : به جهت رعايت حق نمك و قضيه را به عرض والى رسانيد . والى او را انعام داد و اكرام كرد ، از آن روز ليث صفار ترقى كرد تا خود و اولادش به سلطنت رسيدند .
تأمل كنيد اى بندگان خدا كه دعوى ايمان و پيروى از قرآن مىكنيد ؛ حق سبحانه به سفير خود محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله در قرآن مجيد تذكر مىدهد
« هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً »
« 1 » هيچ را به اين صورت آفريده و نعم گوناگون عطا كرده و در جاى ديگر مىفرمايد :
« وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها »
« 2 » كه به هيچ وجه احصا نمىشود .
حقا اگر ايمان به صدق اين آيات داشته باشيم و بدانيم كه لم يكن شيئا مذكورا بوديم ، حق سبحانه ما را به اين مرتبه رسانيد و غرق در نعمتهاى ظاهرى و باطنى كرده ، بهطورى كه از شماره نعم او عاجزيم و مىدانيم كه همه از اوست و ما فانى و لا شىء هستيم ، آيا سزاوار است كه ما از سارقى كمتر باشيم كه حق نمك سلطان را رعايت كرد و از آن همه جواهرات صرفنظر نمود ؟ ما نبايد پند بگيريم و حق نمك ولى النعم حقيقى را رعايت كنيم ؟ علاوه از عدم اطاعت و سپاسگزارى ، نعم را صرف مخالفت با او كنيم .
هامش
( 1 ) . سورهء انسان ( 76 ) ، آيه 1 .
( 2 ) . سورهء نحل ( 16 ) ، آيه 18 .