سعدى
اى بلبل خوشسخن چه شيرين نفسى ! * سرمست هوا و پاىبند هوسى
شايد كه به ياران عزيزت نرسى * كز دست زبان خويشتن در قفسى
در شرح ديوان فرمايد
دل مانند چشمهايست و سرچشمه عالم ملكوت است . تو راه آب از درون انباشته و راهى چند از بيرون گذاشته و آبهاى تيره مىآيد و در چشمه فاسد مىشود . اگر اين راهها به خلوت و عزلت مسدود سازى ، آب فاسد به نفى خاطر بيرون كنى و راه اصلى به رياضت بگشايى ، دل تو مجمع و منبع آب حيات شود و از نفس تو دلهاى مرده زنده شود .
« على »
بس كه تابد مهر حيدر هر دم از سيماى من * آسمان را سرفرازى باشد از بالاى من
چون سخن گويم ز معراجش كه او دوش نبى است * پاى در دامن كشد فكر فلكبيماى من
بهر و صافى او سر تا قدم گشتم زبان * تا بگردد عين مدحش ظاهر از اجزاى من
طبع من تا گشت چون دريا ز فيض مرتضى * ابر گوهر بار جويد فيض از درياى من
گر نبودى ذوالفقار مهر او در دست دل * لقمهاى كردى مرا اين نفس اژدرزاى من
از شرح ديوان ابن يمين
دو قرص نان اگر از گندم است اگر از جو * دوتاى جامه گر از كهنه است اگر از نو
چهار گوشه ديوار خود به خواطر جمع * كه كس نگويد از اينجاى خيز و آنجا رو
هزار بار نكوتر به نزد ابن يمين * ز فر مملكت كيقباد كيخسرو
لغيره [ خيام ]
يك نان به دو روز اگر بود حاصل مرد * يك كوزه دم شكسته پر آبى سرد « * »
مأمور كم از خودى چرا بايد بود * يا خدمت چون خودى چرا بايد كرد ؟
لغيره
اگر دو گاو به دست آورى و مزرعهاى * يكى امير و يكى را وزير نام كنى
هزار مرتبه بهتر كه از پى خدمت * كمر به بندى و بر مردكى سلام كنى
هامش
( * ) . [ از كوزه شكستهاى دمى آب سرد ] .