تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣

سعدى

اى بلبل خوش‌سخن چه شيرين نفسى ! * سرمست هوا و پاىبند هوسى شايد كه به ياران عزيزت نرسى * كز دست زبان خويشتن در قفسى

در شرح ديوان فرمايد

دل مانند چشمه‌ايست و سرچشمه عالم ملكوت است . تو راه آب از درون انباشته و راهى چند از بيرون گذاشته و آب‌هاى تيره مىآيد و در چشمه فاسد مىشود . اگر اين راه‌ها به خلوت و عزلت مسدود سازى ، آب فاسد به نفى خاطر بيرون كنى و راه اصلى به رياضت بگشايى ، دل تو مجمع و منبع آب حيات شود و از نفس تو دل‌هاى مرده زنده شود .

« على »

بس كه تابد مهر حيدر هر دم از سيماى من * آسمان را سرفرازى باشد از بالاى من چون سخن گويم ز معراجش كه او دوش نبى است * پاى در دامن كشد فكر فلك‌بيماى من بهر و صافى او سر تا قدم گشتم زبان * تا بگردد عين مدحش ظاهر از اجزاى من طبع من تا گشت چون دريا ز فيض مرتضى * ابر گوهر بار جويد فيض از درياى من گر نبودى ذوالفقار مهر او در دست دل * لقمه‌اى كردى مرا اين نفس اژدرزاى من

از شرح ديوان ابن يمين

دو قرص نان اگر از گندم است اگر از جو * دوتاى جامه گر از كهنه است اگر از نو چهار گوشه ديوار خود به خواطر جمع * كه كس نگويد از اينجاى خيز و آنجا رو هزار بار نكوتر به نزد ابن يمين * ز فر مملكت كيقباد كيخسرو

لغيره [ خيام ]

يك نان به دو روز اگر بود حاصل مرد * يك كوزه دم شكسته پر آبى سرد « * » مأمور كم از خودى چرا بايد بود * يا خدمت چون خودى چرا بايد كرد ؟

لغيره

اگر دو گاو به دست آورى و مزرعه‌اى * يكى امير و يكى را وزير نام كنى هزار مرتبه بهتر كه از پى خدمت * كمر به بندى و بر مردكى سلام كنى
هامش
( * ) . [ از كوزه شكسته‌اى دمى آب سرد ] .
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 173 | حسين فاطمى