پيرمرد محاسن سفيدى را ديدم كه عمامه كوچكى در سر داشت . بر تخته سنگى كه چهار ذراع از زمين ارتفاع داشت جلوس فرموده بود و بر دور خود سنگهاى بزرگى چيده كه جز سر او پيدا نبود . پس نزديك او رفتم و سلام كردم و اظهار مهربانى كردم . پس به من انسى گرفته و از جاى خود فرود آمد و از حال خود خبر داد كه داراى اهل و اولاد است و پس از تمشيت امور ايشان از خلق عزلت اختيار كرده بود ، محض فراغت در عبادت . و در نزد او بود رسائل عمليه از علماى عصر و هيجده سال بود كه در آنجا اقامت كرده بود . پس از استفسار ، يكى از عجايبى كه ديده بود شرح داد و گفت : ابتداى آمدن من در اين كوه ماه رجب بود . چون پنج ماه و چيزى گذشت ، در شبى هنگام مغرب ، مشغول نماز بودم . نماز مغرب مىخواندم كه ناگاه صداى ولوله عظيمى بگوشم رسيد و آوازهاى عجيبى شنيدم پس بترسيدم و نماز را خفيف اداء كردم . چون نظر كردم در اين بيابان ، ديدم پر شده از حيوانات و سباع و رو به من مىآيند . پس اضطراب و خوفم زياده شد و از اين اجتماع به عجب آمدم . چون نيكنظر كردم در ايشان ، ديدم حيوانات متضاد مختلفه چون شير و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مخلوط شده و صيحه مىزنند به صداهاى غريبى و جمع شدند دور من در اين محل و بلند كرده بودند سرهاى خود را و فرياد مىكردند بر روى من . با خود گفتم : دور است كه سبب اجتماع اين وحوش و درندگان كه با هم دشمنند ، در ديدن من باشد و حال آنكه يكديگر را نمىدرند . نيست اين مگر به جهت امر بزرگى و حادثه عظيمى . چون تأمل كردم ديدم شب عاشوراى عزيز فاطمه است و اين غوغا و فرياد و فغان و اجتماع براى مصيبت ابى عبد اللّه عليه السّلام است . چون اطمينان پيدا كردم ، عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را از اين مكان به زير انداختم و حسين حسينگويان داخل حيوانات شدم . پس براى من در وسط خودشان جايى باز كردند و دور من را حلقهوار گرفتند . بعضى سر بر زمين مىزدند و بعضى خود را به خاك مىماليدند و مىانداختند بعضى خود را بر زمين ، در همين حال بوديم تا فجر طالع شد . پس آنها كه وحشىتر بودند ، جلو رفتند و به ترتيب مىرفتند تا متفرق شدند و اين عادت همه ساله آنها است از سالى كه من آمدم تا اكنون كه هيجده سال است . حتى اينكه گاهى روز عاشورا بر من مشتبه مىشد از اجتماع آنها معلومم مىشد . آنگاه از جا برخاست و خميرى كرد و آتشى افروخت كه دو قرص نان براى افطار و سحر خود تهيه
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: حسين فاطمى
ص١٦٥