باشد ؟ گفتم : نمىدانم . پس پاره خرما بيشتر از آن برداشت و گفت : اين كافى باشد و كمتر از اين نيز چنان كه اگر اين مقدار بخورد تا شب احتياج ندارد كه هيچ طعام ديگرى بچشد .
گفت : پس براى چه آدمى به دوزخ برود كه كفى خرما و آب او را در روز كافيست ؟ براى چه در مداخل دنيا كه مفضى است به استحقاق دخول نار در رود و به حال خود نباشد ؟
مسلمه گفت : هيچ وعظ چنان در من كارگر نيامد مثل او . غرض اينكه آدمى نمىداند كدام سخن در وى درخواهد گرفت .
يكى از صاحبان ثروت بر واعظى بگذشت كه مىگفت : « عجبت من ضعيف يعصي قويا » ( يعنى تعجب دارم از شخص ضعيفى بىطاقتى كه معصيت مىكند قوى صاحب قدرت را ) اين سخن در او اثر كرد و ترك دنيا نمود و به زهد و رياضت مشغول شد تا يكى از اولياء حق گرديد . شايد بسيار كلمات مواعظ شنيده بود امّا نجات و بيدارى او را خداى عز و جل در اين كلمه بسته بود .
با عبد اللّه مبارك گفتند : تا كى در طلب علم و حديثى ؟ گفت : شايد آن سخن كه رستگارى من در آن است هنوز نشنيده باشم . پس عالم و غير عالم همه بايد در مجلس وعظ و علم حاضر شوند . « 1 »
عمر بن عبد العزيز با وفور علم و جلالت شأن ، بعد از نماز در مجلس وعظ عامه نشستى و چون واعظ دست بدعا برمىداشت ، او هم دست بدعا برمىداشت . غير عالم بايد براى تعلم نشيند و عالم براى تذكر .
از كلمات حضرت لقمان است
مرويست كه لقمان به پسرش گفت : صبر را چشيدم و پوست درخت را خوردم ، پس نيافتم چيزى را كه تلختر باشد از فقر . پس اگر روزى مبتلا شدى به او ، مردم را مطلع مكن بر آنكه تو را خوار خواهند كرد و نفع ندهد تو را چيزى . پس رجوع كن به آنكه تو را مبتلا كرده به فقر ، او تواناتر است به فرج براى تو . كيست كه از او خواست و عطا نكرد ؟ و يا تكيه كرد به او و ، پس نجات نداد او را ؟
هامش
( 1 ) . مكاتيب 291 مكتوب 152 .