كند و آماده سازد . پس خواهش كردم از او كه فردا « 1 » مهمان تو باشم . چون شب شد به همراهان گفتم كه : فردا طعام نيكويى تهيه و آماده كنيد براى مهمان عزيزى كه سالهاست طعام مطبوخ نخورده . پس صبح از برنج طبخى كردند و من روى سجاده نشسته و مشغول تعقيب نماز بودم تا آنكه نزديك شد طلوع آفتاب ، ناگاه مردى را ديدم با شتاب به كوه بالا مىرود ، ترسيدم و به جعفر خادم خود گفتم : او را نزد من بياور . جعفر او را آواز داد كه بيايد . در جواب گفت : تشنهام ، آبى به من برسان . چون از نزد عابد بازگشتم ، بيايم نزد شما . پس چون به نزد عابد رسيد ، از جاى خود فرود آمد و چيزى از آن مرد گرفت . آن شخص برگشت . سلام كرد و نشست نزد ما . پرسيدم : تو كيستى و با عابد چكار داشتى و براى او چه بردى و سبب اين عجله و شتاب چه بود ؟ گفت : من اصلا اهل خوى آذربايجانم . در كودكى مرا دزديدند از پدر و مادرم . فلان حاجى دباغ همدانى مرا خريد و نزد معلمى گذاشت تا خواندن و نوشتن و مسائل دين خود را آموختم . پس مرا عيال و سرمايه داد و در امر خود مستقل نمود . دوش در عالم خواب حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را ديدم . فرمود : برسان به عابدى كه در كوه الوند است يك من آرد حلال قبل از طلوع آفتاب . عرض كردم : فدايت شوم از كجا حليت و پاكيزگى او را بدانم و بشناسم ؟ فرمود :
برو نزد فلان حاجى دباغ . پس از خواب بيدار شدم . وقت بر من مشتبه بود ؛ پس از خانه بيرون آمدم از ترس آنكه نرسم به عابد در وقتى كه حضرت تعيين فرمودند و خانه دباغ را نيز نمىدانستم . چون قدرى راه رفتم ، عسسان شبگرد مرا گرفتند و نزد داروغه بردند .
گفت : اى پسر . اين چه وقت بيرون آمدن و حركت است ؟ گفتم : مرا كارى با فلان حاجى دباغ بود ، معاهده كرده بوديم با هم كه در آخر شب او را ملاقات كنيم . از خواب بيدار شدم ، وقت را نشناختم . از ترس خلف وعده بىاختيار از خانه بيرون آمدم . دباغ مردى معروف بود . داروغه گفت : در سيماى اين جوان آثار صدق و صلاح مشاهده مىكنم . او را به خانه حاجى دباغ ببريد ، پس اگر او را شناخت و به خانه برد از او بگذريد و گرنه او را برگردانيد نزد من . پس مرا آوردند تا خانه حاجى و گفتند : اين خانه اوست و به كنارى ايستادند . پس درب خانه را كوبيدم . بيرون آمد . پس سلام كردم . جواب گفت و مرا در بغل گرفت و ميان دو چشم مرا بوسيد . شبگردها رفتند . پس گفتم : يك من آرد حلال
هامش
( 1 ) . مهمان من باشد كه طبخى كنم و براى او ببرم گفت روزى فردا را دارم اگر چيزى نرسيد روز بعد .