وى گفت : اين جامههاى مرا ببر نزديك آب و آنها را بشوى و چرك آنها را بگير . آن بزرگوار قبول فرموده جامههاى او را برد و شستشوى نمود و آورد كه به او تسليم كند .
آن مرد ، آن جناب را شناخت و خجل و شرمنده شد و ديگران نيز او را ملامت كردند .
فرمود : براى چه او را ملامت مىكنيد ؟ مطلبى نشده . حقوق برادرهاى مؤمن بر يكديگر زياد است . « 1 » آن بزرگوار اقتداء به مولاى خود على بن موسى الرضا عليه السّلام نمود كه در حمام بود ، يكى خدمتش عرض كرد : بيا چرك مرا بگير . آن جناب با كمال رغبت مشغول بود كه يكى وارد شد و آن حضرت را شناخت . آن مرد را سرزنش نمود و گفت : آيا اين بزرگوار را نمىشناسى كه كيست ؟ و آن حضرت را معرفى نمود . آن مرد شرمنده شد ، خواست كه برخيزد ؛ آن حضرت نگذاشت برخيزد و با اصرار كار او را تمام فرمودند .
باز هم راجع به ورع مقدّس اردبيلى رحمه اللّه در كتاب « هدية الاحباب » محدّث قمى نقل شده كه : در يك سفرى از سفرهاى خود ، مالى از كاظمين به نجف اشرف كرايه فرمود ولى صاحبش همراه نبود . هنگام حركت يك نفر از اهل بغداد كاغذى به او داد كه به نجف اشرف برساند . اردبيلى كاغذ را از او گرفت امّا پياده رفت و سوار بر مركب نشد و فرمود :
من از مكارى اجازه حمل رقعه را نداشتم . چون در قضاء حوائج اهتمامى تمام داشت ، هم حاجت آن شخص را برآورد و هم احتياط فرمود و پياده رفت چون اجازه حمل نامه را نداشت . « 2 »
و نقل شده كه صفوان بن يحيى در مكه بود . يكى از همسايگان او از اهل كوفه دو دينار به او داد كه برساند به اهلش در كوفه ، فرمود : شتر من كرايه است ، صبر كن از جمال اجازه بگيرم . « 3 »
دميرى در حيواة الحيوان نقل مىكند كه عبد اللّه مبارك در شام قلمى به عاريه گرفته بود . پس سفرى براى او اتفاق افتاد . چون به انطاكيه رسيد ، يادش آمد كه قلم عاريه نزد او مانده .
پس پياده مراجعت كرد به شام و قلم را به صاحبش رد نمود و برگشت . « 4 »
و در كشكول نقل شده كه : گوسفندان غارتى مخلوط شد با گوسفندان كوفه . يكى از عبّاد كوفه كه اهل ورع بود تا هفت سال از خوردن گوشت گوسفند خوددارى نمود ، به علت اينكه پرسيد : عمر گوسفند چند سال است ؟ گفتند : هفت سال . « 5 »
هامش
( 1 ) . هدية الاحباب ص 265 .
( 2 ) . هدية الاحباب ص 264 .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . همان .
( 5 ) . كشكول شيخ بهايى 1 / 84 دفتر اول و هدية الاحباب ص 264 .