تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
طلبيد . يهودى گفت : من سوگند ياد كرده‌ام تا زر نستانم راضى نشوم و چون تو را مالى نيست بايد به خانهء من درآئى و در زير بساط من نقود زياد است آنچه از من در ذمهء تو است از آن زر برداشته به من دهى تا من در سوگند خود حانث نباشم و مراد تو هم حاصل شده باشد . فضيل به خانهء يهودى رفته و از همانجا كه نشان داده بود زر برداشته به يهودى داد يهودى چون آن حال را مشاهده نمود جحود او به اقرار مبدّل گشته و گفت : كلمهء توحيد بر من عرضه نما كه من صفت امت محمّد صلّى اللّه عليه و آله در تورات خوانده‌ام كه هر كه از ايشان به صدق دل توبه نمايد خداوند عزّ و جلّ براى او خاك را زر گرداند و در زير بساط من بجز خاك نبود خواستم تا تو را امتحان نمايم و چون خداوند قدير خاك را براى تو زر گردانيد مرا حقيقت آن معلوم گشت . بعد از اين كيفيت انكار محض كفر و شقاوت است به يك آيهء قرآن ، قطّاع الطّريق منقلب گرديد و تائب شد كارش به‌جائى رسيد . « 1 » چنانچه در « تذكرة الاولياء » شيخ عطار است به نقل مرحوم نهاوندى در « بنيان رفيع » : شبى هارون به فضل برمكى گفت كه مرا نزد مردى ببر كه از اين طمطراق كه دلم گرفته بياسايم . فضل برمكى او را به در خانهء سفيان بن عيينه برد آواز داد ، سفيان گفت : كيست ؟ گفت : خليفه ! گفت : چرا مرا خبر نكردى من به خدمت خليفه برسم . هارون چون اين را شنيد گفت : اين آن مرد نيست كه من مىخواهم . سفيان بن عيينه چون اين بشنيد از هارون ، گفت : آن مرد كه شما مىخواهيد فضيل بن عياض است . بر در خانهء فضيل رفتند . فضيل اين آيه مىخواند
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
« 2 » هارون چون اين آيه شنيد گفت : اگر پند مىطلبم اين آيه مرا كفايت است پس در بزدند ، فضيل گفت : كيست ؟ گفت : خليفه است . گفت : خليفه پيش من چه كار دارد كه مرا مشغول دارد ؟ فضل برمكى گفت : طاعت اولى الامر واجب است ! ؟ فضيل گفت : مرا تشويش مىدهى ؟ فضيل گفت : به دستور درآيم يا به حكم ؟ گفت : دستورى نيست اگر به حكم درآئيد خود دانيد . هارون داخل شد فضيل چراغ را خاموش نمود كه چشمش به صورت هارون نيفتد ، چون حديث وارد از ائمهء معصومين به نقل محدّث بيرجندى در « كبريت احمر » نگاه به صورت ظالم چهل روز نور ايمان را مىبرد . « 3 » هارون در آن ميان دست آورد ناگاه دستش بر دست فضيل برخورد ، فضيل گفت : ما ألين هذا
هامش
( 1 ) - تذكرة الاولياء ص 78 باب نهم . ( 2 ) - سورهء جاثيه ( 45 ) ، آيهء 21 . ( 3 ) - كبريت احمر ص 232 .