به قصر امام حسن عليه السّلام و حدّى متصل است به قصر امام حسين عليه السّلام به شرط آنكه عزرائيل هرگز به آن قصر داخل نشود و مرگ از براى ساكن آن نباشد . زوجهء احمد چون اين را شنيد خواهش كرد كه مرا در اين قصر شريك كن و بازاء آن صداق خود را به تو بذل مىكنم . احمد قبول نمود . آن جناب اسم آن زن را در آن قباله درج نمود پس وجهى را كه احمد داده بود آن حضرت بين فقرا تقسيم فرمود تا آنكه بعد از چندى احمد بيمار شد و روز به روز مرضش شدّت نمود زنش را صدا زده گفت : وقتى كه من از دنيا رفتم آقا و مولايم حضرت امير عليه السّلام را خبر نما تا بر من نماز گزارد و هر كجا كه مصلحت داند مرا دفن نمايد و آن قباله كه حضرت به خط شريف خود نوشته در ميان كفن من گذارد و با من دفن نمائيد در اين گفتگو بود كه جان بهجان آفرين تسليم نمود .
در اين گفتگو بود جانش ربود * تو گفتى كه بيدار هرگز نبود
كأنّما سراج قد طفئت او حصاة قد سقطت ؛ گويا چراغى بود كه خاموش شد . اين خبر به آن جناب رسيد حاضر شده امر فرمود او را غسل داده كفن نموده خود آن جناب بر جنازهاش نماز خواند پس امر فرمود جنازهء او را آورده به وادى السلام و در آنجا دفن نمايند . چون قبرش را حفر نمودند او را از تابوت بيرون آورده با همان قباله در ميان قبر گذاردند ، مردم هم جمع شدند جمعى از منافقين همز و لمز مىكردند كه على عليه السّلام خوب مردم را احمق نموده پول مىگيرد و قصر بهشت مىفروشد و الحال قبالهاش در قبر مىگذارد گوش شنواى او مىشنود اذن اللّه واعية است . در اين اثناء ديدند مرغى در روى هوا پرواز مىكند و ظاهر شد شروع نمود بالاى سر على پرواز نمودن بعد ديدند كاغذى در منقارش مىباشد آن كاغذ را بالاى قبر احمد انداخت چون آن را برداشته ديدند به خط سبزى بر آن نوشته است : ما ولىّ خود على بن ابى طالب را از ضمانت بيرون آورديم و قصرى كه در بهشت به احمد فروخته بود تسليمش نموديم و الآن احمد در آن قصر نشسته و آن خط را از هر طرف كاغذ كه مىگرفتند مواجه با خواننده بود و خوانده مىشد !
فى « مجمع البحرين » : مطيع خدا روزى داده مىشود چون مرغ جوجهء خود را .
فى حديث على عليه السّلام : من يطع اللّه يغرّه « 1 » كما يغرّ الغراب فرخه . « 2 »
هامش
( 1 ) - و غر الطائر اذاذقه زق الصائر فرخه اطعمه بفيه ( مجمع البحرين ) .
( 2 ) - « مجمع البحرين » 2 / 1313 ، ذيل كلمه ( غرر ) .