تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
براى تو راضى شوى در معامله‌ات با اين خداى جليل و منعم جميل كه احصاء نمىتوان نمود نعمتش را بر تو ، بلكه اهل آسمان و زمين قدرت ندارند آن را و قدرت ندارند اندازه‌گيرى نمايند ذرّه‌اى از بزرگى سلطنت او را عقول عقلا و علوم علماء و فهوم حكما پست‌تر باشى از معاملهء سگ با صاحبش آيا نمىدانى صاحب سگ بسا است چيزى نمىدهد جز استخوان خالى . با وجود اين تمام شب حفظ مىكند او را و حفظ خانه و حشم او را و زد و خورد مىنمايد با هركس كه حس مىنمايد داخل شدن خانه صاحبش را از غريبها و هر كس كه اراده دارد غنم و حشم او را از گرگان . و بسا است فراموش مىنمايد آن استخوان خالى را به او نمىدهد تحمّل گرسنگى را مىنمايد در تمام شب درب خانهء او را رها نمىكند و در خانهء ديگرى نمىرود . گوش نما كم حيا ! اى بىحيا ! خيانت مىكنى با صاحب رفيق خود و منعم شفيق خود با اينكه تو را طعام مىدهد از غذاهاى لطيف به اين اكرام و تشريف در خانه‌هاى عالى و ظرف‌هاى گرانبهاء . فروتنى مىكنى براى دشمن او . سجده مىكنى او را ، اطاعت مىنمائى او را ، چگونه خواهد شد حال ما اگر خالق ما خطاب بكند با ما در معاملات ما اى قبيح ، اى وقيح ! خوارتر از من نيافتى در معامله‌ات از من حيا نكردى خجالت نكشيدى مگر من تو را خلق نكرده‌ام لباس وجود بر تو نپوشانيده‌ام ، مستوى الخلقه تو را خلق نكرده‌ام ؟ ! به نفس خود مباشر تدبير امور تو شده‌ام به‌طورى كه حاضر نشده‌ام نعمتى دون نعمتى از براى تو ، از وصف او وصف‌كنندگان عاجزند حسابگرها از شمارهء آن بر شماره قدرت ندارند . معصيت كردى به چشمى كه نعمت من است و حال آنكه من مىبينم و شاهد هستم بر تو ، تو را امر كرده‌ام به امرى كه در او صلاح تو بود . دشمن من و دشمن تو ، تو را امر كرد به امرى كه در او هلاكت تو بود مخالفت من را نمودى و اطاعت دشمن من و دشمن خودت نمودى در حضور من و جميع اسباب اطاعت تو نسبت به دشمن در نعمتهاى من است بر تو ، تو را خواندم به كرامت خودم و مجلس انس خودم و حال آنكه من منعم و رازق تو هستم براى تكريم و احترام . و تو اعراض از من نمودى دشمن من تو را خواند به طاعت خودش و همسايه‌گرى خود در اسفل السّافلين و در دركات هاويه . اجابت كردى او را و اطاعت نمودى شايد براى مثل اين احوال فرمايش حضرت صادق عليه السّلام باشد كه فرمود : براى حساب اگر هيچ حسابى و ترسى و هول نباشد جز افتضاح و پرده‌درى روز قيامت ، [ سزاوار بود كه انسان ( سر به كوه