كرد مغرب را ادا وانگه عشاء * دل پر از وسواس از بهر غذا
بس كه بود از بهر قُوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب نه خواب
صبح چون شد زان مقام و زان سرير * بهر قوتى آمد آن عابد به زير
بود يك قريه به قُرب آن جَبَل * اهل آن قريه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گَبرى ستاد * گبر او را يك دو نان جو بداد
عابد آن نان بستد و شكرش بگفت * و از وصول طعمهاش خاطر شكفت
كرد آهنگ مقام خود دلير * تا كند افطار بر خبز شعير
در سراى گبر بُد گرگين سگى * مانده از جوع استخوانى و رگى
پيش او گر خطّ پرگارى كشى * شكل نان بيند بميرد از خوشى
بر زبان گر بگذرد لفظ خَبَر * خُبْز پندارد رود هوشش ز سر
كَلْب بر دنبال عابد بو گرفت * از پى او رفت و رَخت او گرفت
زان دو نان عابد يكى پيشش فكند * پس روان شد تا نيايد ز او گزند
سگ بخورد آن نان و از پى آمدش * تا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روان * تا كه باشد از عذابش در امان
كَلب آن نان دگر را نيز خورد * پس روان گرديد از دنبال مرد
همچُو سايه از پى او مىدويد * عفّ و عف مىكرد و رختش مىدريد
گفت عابد چون بديد اين ماجرا * من سگى چون تو نديدم بىحيا
صاحبت غير از دو نان چيزى نداد * آن دو نان را بستدى اى كج نهاد
ديگرم از پى دويدن بهر چيست * و اين همه رَختمَ دريدن بهر چيست ؟
سگ به نُطق آمد كه اى صاحب كمال * بىحيا من نيستم چشمى بمال !
هست از روزى كه من بودم صغير * مسكنم ويرانهء اين گبر پير
گوسفندش را شبانى مىكنم * خانهاش را پاسبانى مىكنم
گه به من از لطف نانى مىدهد * گاه مشت استخوانى مىدهد
گاه غافل گردد از اطعام من * و از تغافل تلخ گردد كام من
روزگارى بگذرد اين ناتوان * نه ز نان يابد نشان نى ز استخوان
گاه هم باشد كه اين گبر كهن * نان نيابد بهر خود نى بهر من
چون كه بر درگاه او پروردهام * رو به درگاه دگر ناوردهام
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: حسين فاطمى
ص٣٣١