تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
كرد مغرب را ادا وانگه عشاء * دل پر از وسواس از بهر غذا بس كه بود از بهر قُوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب نه خواب صبح چون شد زان مقام و زان سرير * بهر قوتى آمد آن عابد به زير بود يك قريه به قُرب آن جَبَل * اهل آن قريه همه گبر و دغل عابد آمد بر در گَبرى ستاد * گبر او را يك دو نان جو بداد عابد آن نان بستد و شكرش بگفت * و از وصول طعمه‌اش خاطر شكفت كرد آهنگ مقام خود دلير * تا كند افطار بر خبز شعير در سراى گبر بُد گرگين سگى * مانده از جوع استخوانى و رگى پيش او گر خطّ پرگارى كشى * شكل نان بيند بميرد از خوشى بر زبان گر بگذرد لفظ خَبَر * خُبْز پندارد رود هوشش ز سر كَلْب بر دنبال عابد بو گرفت * از پى او رفت و رَخت او گرفت زان دو نان عابد يكى پيشش فكند * پس روان شد تا نيايد ز او گزند سگ بخورد آن نان و از پى آمدش * تا مگر بار دگر آزاردش عابد آن نان دگر دادش روان * تا كه باشد از عذابش در امان كَلب آن نان دگر را نيز خورد * پس روان گرديد از دنبال مرد همچُو سايه از پى او مىدويد * عفّ و عف مىكرد و رختش مىدريد گفت عابد چون بديد اين ماجرا * من سگى چون تو نديدم بىحيا صاحبت غير از دو نان چيزى نداد * آن دو نان را بستدى اى كج نهاد ديگرم از پى دويدن بهر چيست * و اين همه رَختمَ دريدن بهر چيست ؟ سگ به نُطق آمد كه اى صاحب كمال * بىحيا من نيستم چشمى بمال ! هست از روزى كه من بودم صغير * مسكنم ويرانهء اين گبر پير گوسفندش را شبانى مىكنم * خانه‌اش را پاسبانى مىكنم گه به من از لطف نانى مىدهد * گاه مشت استخوانى مىدهد گاه غافل گردد از اطعام من * و از تغافل تلخ گردد كام من روزگارى بگذرد اين ناتوان * نه ز نان يابد نشان نى ز استخوان گاه هم باشد كه اين گبر كهن * نان نيابد بهر خود نى بهر من چون كه بر درگاه او پرورده‌ام * رو به درگاه دگر ناورده‌ام