راهزن از شنيدن كلام خدا از اصمعى روى داد سابقا ذكر شد . نوادر را نبايد مقياس گرفت بايد دل را پاك كرد تا از رعايا كه مأمور به امر دلاند كارهاى پاك ظهور نمايد .
دهِ بود آن نه دل كه اندر وى * گاو و خر باشد و ضياع و عقار
از دل ناپاك كارهاى ناپاك پيدا شود و از مخالفت نفس و كارهاى برجسته تفضّل مىشود عنايتهاى غيرمتناهيه . اللّهمّ ارزقنا بحقّ محمّد و آله .
حكايت پورياى ولى
در « جامع النّورين » واعظ سبزوارى و بعضى از مجامع ديگر است به نقل مرحوم نهاوندى در كتاب « گلزار اكبرى » : پوريا ولى مردى بود پهلوان . آئينه به زانويش بسته بودند و آن كنايه از آن است كه اين پهلوان تا به حال از كسى زمين نخورده و إلّا اين آئينه كه در سر تنكه بسته شكسته مىشد . وقتى به اصفهان آمده بود با تمام پهلوانان آنجا كشتى گرفته و تمامى آنها را بر زمين زده و گفت همه پهلوانها بايد بازوى مرا مهر كنند ، چنانچه مرسوم در ميان آنها است همه بازوى او را مهر كردند مگر پهلوان پايتخت سلطنتى . گفت : من با او كشتى مىگيرم اگر زمين خوردم بازويش را مهر مىكنم . پس قرار دادند روز جمعه در ميدان عتيق اصفهان با يكديگر كشتى بگيرند . از جانب سلطان مردم را اعلام نمودند براى حضور در آنجا در روز موعود . چون شب جمعه رسيد پيرهزنى را ديد ظرفى حلوا در دست دارد و به مردم مىدهد و مىگويد مرا حاجتى است دعا كنيد حاجت من برآورده شود . پوريا ولى در يكى از حجرات آن ميدان منزل داشت چون آن زن به در حجرهء او رسيد قدرى حلوا به او داد و از او التماس دعا نمود در انجاح حاجت خود . پوريا ولى دلش به حال آن زن سوخت پرسيد : چه حاجت دارى ؟ پيرهزن گفت : پسرى دارم پهلوان پايتخت است ، پهلوانى آمده تمام پهلوانها را زمين زده فردا قرار بر آن شده با پسر من كشتى بگيرند كفالت ما يك دسته عيال با او است . از مواجبى كه از سلطان مىگيرد معاش ما را متعهّد است و چنين قرار شده كه فردا با اين پهلوانى كه تازه به اين شهر آمده و تمام پهلوانان را زمين زده مصارعه كنند و كشتى بگيرند و اگر از دست او زمين خورد و مغلوب گردد مواجب او قطع و نان ماها تماما بريده خواهد شد ؛ لذا من اين حلوا را پخته به مردم مىدهم كه دعا كنند پسر من مغلوب نگردد . چون روز جمعه شد سلطان با تمام امرا و اركان و سائر مردمان در ميدان عتيق اصفهان براى تماشاى آن پهلوان جمع شدند پس آن