حجره را با حرص و صد گونه هَوَس * باز كردند آن زمان آن چند كس
اندر افتادند در هم ز ازدحام * همچو اندر دوغ گنديده هوام
بنگريدند از يسار و از يمين * چارقى بدريده بود و پوستين
چارق كه كفشى است و نمد يا پوستين پارهء اياز در حجره آويخته بود و هر روز صبح و شام وارد حجره مىشد و نظرى بر آنها مىانداخت حكمت نظر كردن اياز به چارق و پوستين را درياب كه :
فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ
« 1 » .
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
« 2 » .
* * *
باز گردان قصهء عشق اياز * كان يكى گنجى است مالامال راز
مىرود هر روز در حجره برين * تا ببيند چارقى با پوستين
ز آنكه هستى سخت مستى آورد * عقل از سر شرم از دل مىبرد
صد هزاران قرنِ پيشين را همين * مستىِ هستى بزد ره زين كمين
شد عَزازيلى از اين مستى بليس * كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجهام من نيز ، خواجه زادهام * صد هنر را قابل و آمادهام
من ز آتش زادهام او از وَحَل * پيش آتش مر وَحَل را چه مَحَل
او كجا بود اندر آن دَورى كه من * صدر عالم بودم و فخرِ زَمَن
الحاصل نديمان و سرهنگان هر چه كنجكاوى كردند و حفرهها كندند جز پشيمانى چيزى عايدشان نشد ، شرمنده و خجل ماندند .
* * *
جمله در حيرت كه چه عذر آوريم * تا از اين گرداب جان بيرون بريم
عاقبت نوميد و دست و لب گزان * دستها بر سر زنان همچون زنان
باز گرديدند سوى شهريار * پر ز گَرد و روى زرد و پر غبار
عذر آن گرمى و لاف و ما و من * پيش شه رفتند با تيغ و كفن
از خجالت جمله انگشتانگزان * هر يكى مىگفت كاى شاه جهان
كردهايم آنها كه از ما مىسزيد * تا چه فرمائى تو اى شاه مجيد
گر ببخشى يافت نوميدى كساد * ورنه صد چون ما فداى شاه باد
هامش
( 1 ) - سورهء طارق ( 86 ) ، آيهء 5 .
( 2 ) - سورهء مؤمنون ( 23 ) ، آيهء 14 .