اينكه فصيح زبان و عاقل و بزرگند . خود را شريرترين خلق مىدانند و حال آنكه بزرگوار و نيكو مىباشند .
اكنون حسين ( مؤلف ) مىگويد : از مطالب گذشته چه مىفهمى ؟ در مقام عبوديّت و بندگى حق - جلّ شأنه - چيزى قربآورتر از پست ديدن خود و نديدن مقامى از براى خود نيست كه إنّ اللّه عند القلوب المنكسرة . « 1 »
شعر مثنوى
لاجرم فرمود حق با اهل سرّ * هست جايم در قلوب مُنكَسِر
هر دلى اشك است اندر وى منم * در دل بشكسته تانى جستنم
واقع امر ، پست هستى و بيقدر . امّا ديدن خود را بىمقدار و ذليل و خوار شرط اعظم راه آدميّت است و سبب قرب به حقّ . سابق خود را به نظر بيار الحال هم كه خود را مشاهده مىكنى تو همانى كه بودى عدم صرف لا شىء محض هر چه هست از ديگرى است سورهء مباركه :
« هَلْ أَتى »
را به نظر آور و تأمّل كن از هيچ ، چه آيد جز هيچ .
چه نيكو سرود اين ابيات را
از عدم حرف هستى نشايد * دعوى كبر و مستى نشايد
خاك را جز كه پستى نشايد * از فنا خودپرستى نشايد
من فنا ، من فنا ، من فنايم * بنده را پادشاهى نيايد
از عدم كبريائى نيايد * بندهگى را خدائى نيايد
از گدا جز گدائى نيايد * من گدا ، من گدا ، من گدايم
من ز خود هست و بودى ندارم * من ز خود رنج و سودى ندارم
من ز خود تار و پودى ندارم * من كه از خود نمودى ندارم
بيخودانه چسان خود نمايم
* * *
هامش
( 1 ) - « المنهج القوى » 1 / 139 ، چاپ مصر .