تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
اينكه فصيح زبان و عاقل و بزرگند . خود را شريرترين خلق مىدانند و حال آنكه بزرگوار و نيكو مىباشند . اكنون حسين ( مؤلف ) مىگويد : از مطالب گذشته چه مىفهمى ؟ در مقام عبوديّت و بندگى حق - جلّ شأنه - چيزى قرب‌آورتر از پست ديدن خود و نديدن مقامى از براى خود نيست كه إنّ اللّه عند القلوب المنكسرة . « 1 »

شعر مثنوى

لاجرم فرمود حق با اهل سرّ * هست جايم در قلوب مُنكَسِر هر دلى اشك است اندر وى منم * در دل بشكسته تانى جستنم
واقع امر ، پست هستى و بيقدر . امّا ديدن خود را بىمقدار و ذليل و خوار شرط اعظم راه آدميّت است و سبب قرب به حقّ . سابق خود را به نظر بيار الحال هم كه خود را مشاهده مىكنى تو همانى كه بودى عدم صرف لا شىء محض هر چه هست از ديگرى است سورهء مباركه :
« هَلْ أَتى »
را به نظر آور و تأمّل كن از هيچ ، چه آيد جز هيچ .

چه نيكو سرود اين ابيات را

از عدم حرف هستى نشايد * دعوى كبر و مستى نشايد خاك را جز كه پستى نشايد * از فنا خودپرستى نشايد من فنا ، من فنا ، من فنايم * بنده را پادشاهى نيايد از عدم كبريائى نيايد * بنده‌گى را خدائى نيايد از گدا جز گدائى نيايد * من گدا ، من گدا ، من گدايم من ز خود هست و بودى ندارم * من ز خود رنج و سودى ندارم من ز خود تار و پودى ندارم * من كه از خود نمودى ندارم بيخودانه چسان خود نمايم
* * *
هامش
( 1 ) - « المنهج القوى » 1 / 139 ، چاپ مصر .