بىمناسبت نيست كه خلاصهء قصّه اياز و حجره داشتن او جهت پوستين و چارق و گمان خواجهشان كه او را دفينهاى است بنگارم شايد سبب تنبيه مطالعهكنندگان گردد .
آوردهاند كه سلطان محمود را غلامى بود اياز نام از فرط دانائى و حقشناسى رتبه و علّو مرتبهاش در نزد سلطان به جائى رسيد كه كليد خزائن پادشاهى در تصرّف او آمد .
نديمان بر وى حسد بردند و در نزد سلطان زبان به جسارت گشودند كه اياز را كه سلطان محرم اسرار و خزينهدار فرمودند در دربار حجره اختيار كرده و زر و سيم و جواهر خزائن را براى خود اندوخته مىكند ، سلطان كه به پاكى اياز اطمينان كامل داشت براى مصلحتى يكى از نديمان را فرمود نيمه شب در حجره را بگشاى و آنچه يافتى يغما كن .
فتأمّل فى بيان حاله . نيكو دقّت كن در اشعار مثنوى مولوى :
نصيحت
از مَنى بودى مَنى را واگذار * اى اياز آن پوستين را ياد آر
گوشت پاره آلت گوياى تو * پيه پاره مَنظَر بيناى تو
مَسمَع تو از دو پاره استخوان * مَدرَكت دو قطره خون يعنى جَنان « 1 »
كَرمَكى و از قَذَر آكندهاى * طُمطُراقى در جهان افكندهاى
اى اياز از زيركى انگيخته * پوستين و چارقى آويخته
مىرود هر روز در حجرهء خلا * چارقت اين است منگر در علا « 2 »
كه توئى اين چارق و اين پوستين * مابقى را از عطاى دوست بين
شاه را گفتند او را حجرهاى است * كاندر آن پر سيم و پر زر خُمرهاى است
راه مى ندهد كسى را اندر او * بسته مىدارد هميشه آن در او
شاه فرمود اى عجب آن بنده را * چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پس اشارت كرد ميرى را كه رو * نيم شب بگشاى و اندر ، حجره شو
هر چه يا بى مر تو را يغماش كن * سِرّ او را با نديمان فاش كن
نيم شب آن مير باسى معتمد * در گشاد حجرهء او رأى زد
و ان اميران بر در حجره شدند * طالب سيم و زر و خمره شدند
هامش
( 1 ) - جنان : دل
( 2 ) - كنايه از بلندى است .