اشعارى در توحيد
چهرهء دوست را نقاب كجاست * روى اين شمس را سحاب كجاست
غير آن گيسوى مسلسل يار * در ره عشق و پيچ و تاب كجاست
پير ميخانه خانهاش آباد * كز كرم گفت آن خراب كجاست
ساغر باده بىحسابم دادم * با خراباتيان حساب كجاست
آفت مرد هوش بيداريست * داروى بيهشىّ و خواب كجاست
چارهء اين خيال سودائى * يك صُراحى شراب ناب كجاست
همه در آستان حضرت دوست * باز جويان كه آن جناب كجاست
قصهء بو العجب همى گويم * يك سخن فهم نكتهياب كجاست
روز روشن گرفته شمع به دست * در بيابان كه آفتاب كجاست
در خم باده غوطهور شب و روز * مست پرسد خُم شراب كجاست
ماهيان را نديده غير از آب * پرسپرسان ز هم كه آب كجاست
ديدهات را حجاب كثرت بست * ورنه آن روى را حجاب كجاست
همه جا طلعتش معاينه بين * يك رخ اندر هزار آينه بين
هر كه را جاى در خرابات است * فارغ از حادثات آفات است
انده روزگار چند خورى * بادهخور باده اصل لذّات است
مى چو مصباح در زجاجهء جام * گفت ساقيش همچو مشكات است
موسى جان به پاى خم بنشين * اربعينى فتمّ ميقات است
لوح دل صاف و ساده كن آنگاه * اخذ الواح و نقش تورات است
شاه خوبان به من چه تازى اسب * كه دل از جلوهء رُخَت مات است
اى دورو زاهد ريائى خام * باطنت گرگ ظاهرت شاة « 1 » است
بت پرستى و غافلى ، به خود آ * هر چه گوئى خدا ، خرافات است
لا بگفتى وليك تا الّا * دير ماندى و لاى تو لات است
لا إله توئى من إلا اللّه * فرق من با تو نفى و اثبات است
هامش
( 1 ) - گوسفند .