كار يك رو كنيم اى مه من * هر چه بينى تجلّى يك روست
هم ز حافظ شنو هم از بنده * گرچه نيكوئى سخن زانسو است
« دل سرا پرده محبت اوست * ديده آئينهدار طلعت اوست »
همه جا طلعتش معاينه بين * يك رخ از صد هزار آينه بين
ما سوا مرده عارفان زنده * خلعت جانشان برازنده
آفتابند پرورندهء كون * خواجگانند خلقشان بنده
راه حق جستهاند و يافتهاند * چونكه جوينده است يابنده
هست از پرتو عنايتشان * جملهء كاينات شرمنده
چنبر چرخ را به هم شكنند * كج رودگر سپهر گردنده
تيشهاى از دعايشان باللّه * ريشهء ظلم را كند كنده
ديده اندر هَياكل توحيد * نور صبح ازل فروزنده
صبحدم جذب حق كشانيدم * بهسوى گلستان شتابنده
سبزهزار شكوفگان ديدم * چرخ پر از نجوم رخشنده
بود گلهاى نغز رنگارنگ * همه دلكش تمام زيبنده
من به حيرت كه بنگرم به كدام * زين همه اختران تابنده
دست بر گلبنى زدم ناگاه * غنچه بشكفت و گفت با خنده
همه جا طلعتش معاينه بين * يك رخ از صد هزار آينه بين
ايضا توحيديه :
دلا تا چند بىحاصل علاقه جسم و جان بينى * بيا از جسم و جان بگذر كه تا جان جهان بينى
گشاى آن چشم محرم را ببين يار مسلّم را * شكن برهان سلّم را كه حق بىنردبان بينى
يكى بزداى از دل شك كه چون صافى شود مدرك * الم نشرح لك صدرك ز سينه خود عيان بينى
تويى از قدسيان اشرف بتازان بر فلك رفرف * كه از أحببت أن اعرف عيان گنج عيان بينى
برو منّت كش از منّان خداوندى كه دادت جان * زد و نان بهر آب و نان تو تا كى امتنان بينى
ز خودبينى است گر دانى حجاب جسم انسانى * خدا را ديد نتوانى تو تا خود در ميان بينى
بنه رسم تكلّف را نبينى تا تأسف را * به زر مفروش يوسف را كز اين سودا زيان بينى