تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
كار يك رو كنيم اى مه من * هر چه بينى تجلّى يك روست هم ز حافظ شنو هم از بنده * گرچه نيكوئى سخن زانسو است « دل سرا پرده محبت اوست * ديده آئينه‌دار طلعت اوست » همه جا طلعتش معاينه بين * يك رخ از صد هزار آينه بين ما سوا مرده عارفان زنده * خلعت جانشان برازنده آفتابند پرورندهء كون * خواجگانند خلقشان بنده راه حق جسته‌اند و يافته‌اند * چونكه جوينده است يابنده هست از پرتو عنايتشان * جملهء كاينات شرمنده چنبر چرخ را به هم شكنند * كج رودگر سپهر گردنده تيشه‌اى از دعايشان باللّه * ريشهء ظلم را كند كنده ديده اندر هَياكل توحيد * نور صبح ازل فروزنده صبحدم جذب حق كشانيدم * به‌سوى گلستان شتابنده سبزه‌زار شكوفگان ديدم * چرخ پر از نجوم رخشنده بود گلهاى نغز رنگارنگ * همه دلكش تمام زيبنده من به حيرت كه بنگرم به كدام * زين همه اختران تابنده دست بر گلبنى زدم ناگاه * غنچه بشكفت و گفت با خنده همه جا طلعتش معاينه بين * يك رخ از صد هزار آينه بين

ايضا توحيديه :

دلا تا چند بىحاصل علاقه جسم و جان بينى * بيا از جسم و جان بگذر كه تا جان جهان بينى گشاى آن چشم محرم را ببين يار مسلّم را * شكن برهان سلّم را كه حق بىنردبان بينى يكى بزداى از دل شك كه چون صافى شود مدرك * الم نشرح لك صدرك ز سينه خود عيان بينى تويى از قدسيان اشرف بتازان بر فلك رفرف * كه از أحببت أن اعرف عيان گنج عيان بينى برو منّت كش از منّان خداوندى كه دادت جان * زد و نان بهر آب و نان تو تا كى امتنان بينى ز خودبينى است گر دانى حجاب جسم انسانى * خدا را ديد نتوانى تو تا خود در ميان بينى بنه رسم تكلّف را نبينى تا تأسف را * به زر مفروش يوسف را كز اين سودا زيان بينى
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 153 | حسين فاطمى