فحشى به تو گويد و تو حلم بورزى و در جواب او مبادرت نكنى اين حلم نه حلم است بلكه بار اين ناسزا مىكشى از ترس آن عذاب بزرگتر كه سزاى خود دانى و راستگويى ايشان آنجا صدق به كار بندد كه خود پسندد اگرچه صدق در آنجا سيّئه بود مثل موارد تقيّه كه از يك كلمهء راست عالم بسوزد و بخشندهء ايشان بر ناشايست بخشش كند بر غير مستحق و بر راه گمراهى مردم و كارهاى زشت بخشش كند كه چنين بخششى زشتكارى و تبذير و اسراف و تضييع مال است چو مالها به دست صاحبان او امانت خداوند است و بدون رضاى خدا تصرّف آن خيانت است و وفاى ايشان به وعدههاى تلفكننده بود مثل وعده دادن به رفيق خود ، زدن و كشتن و ربودن مال كسى را و وعده دادن به قاضى مالى را كه حكم به او بدهد و مثل وعده دادن به ربا در معاملهء ربوى و نظير اينطور وعدهها كه تلفكنندهء مال و نفس است كه قبيح است و عامّه به واسطهء نادانى وفاى به اين وعده و مواعدهاى كه در قماربازى است از وفا مستحسن شمارند و حرفشان اين است كه فلان وفادار است و حرفش به زمين نمىخورد و شنوايى ايشان بيهوده شنود ، گوش به دروغ و غيبت و ناسزا و قصّهها و ساز و نوا مىدهد لاجرم و ناچار حسنات و افعالى كه به صورت حسنه هستند ، در ايشان ضايع باشد و به حسنات اهل علم نماند الّا در صورت و هم چندانكه نقش جانورى بر ديوار كه به جانور زنده ماند .
ديوخس گفت : اين مثل را كه نقش جانور به جانور زنده ماند ، چه نسبت و چه مناسبت با حسنات خاصّه و عامّه دارد چو اگر مثلى براى واقعهاى بيارند ، بايد از وجهى شبيه و مناسب باشند ؟
ارسطو گفت : نه تو دانستهاى كه دانش زندگى است و نادانى مرگ ؟ و هركه دانا است به مقدار دانايى كه دارد ، زنده است و هركه نادان است مرده است ، چنانكه فرمودهاند :
« و الناس موتى و اهل العلم أحياء » « 1 » .
هامش
( 1 ) - از اشعار منسوب به على عليه السّلام كه در ديوان منتسب به آن حضرت ( با شرح ميبدى مطبوع در هامش شرح نهج البلاغه لاهيجى ) آمده است : -