ارسطو گفت : تو هيچ چيز ديگر يافتى غير از اين ؟
شيماس گفت : من آسمان را يافتم و زمين و كوه و دشت و جانور را و هرچه در خشك و تر است و در برّ و بحر است كه من نتوانم آن را علم خوانم ، و نه جهل ، و نه جز اين هر دو ، بىبرهانى .
ارسطو گفت : هيچ اقرار دهى به سخن هرمس كه در كتاب خلق « 1 » آوردهام .
شيماس گفت : چيست آن سخن ؟
ارسطو گفت : او خبر داده است كه هيچ طبعى نيرو نگيرد الّا از پيوند همسان خويش ، و سستى نيابد الّا از مخالف خود .
شيماس گفت : بلى چنين است كه هرمس گفته كه هيچ چيز نيست الّا كه تجربهء در آن درستى و حقّانيّت سخن هرمس نمايد ، مثلا اگر نورى به نور ديگرى پيوندد ، روشنى قوّت يابد و شدّت كند امّا آنكه اگر تاريكى و ظلمت به او پيوندد ، روشنى او را ضعيف و سست نمايد و همچنين در چيزهاى ديگر كه همسان و مخالف يكديگرند .
ارسطو گفت : پس اقرار دادى كه جز علم و جهل و كيفر ، هر دو چيزى نيست ؟
شيماس گفت : چرا « 2 » و چطور اقرار دادم بر صدق آن مطلب ؟
ارسطو گفت : از اينها كه برشمردى هيچ نيست كه نه از دنيا است ؟ چون نفى در نفى اثبات است ، همهء اينها كه برشمردى از دنيا است .
شيماس گفت : نه ، يعنى نيست كه از دنيا نباشد ، يعنى از دنيا است .
ارسطو گفت : حال كه اقرار دادى اين امور از دنيا است آيا هيچ دانى كه چه چيز حكما را برآن داشت كه دنيا را فروگذاشتند ؟
شيماس گفت : بلى دانش ايشان بدان كه اين چيزهاى دنيوى خرد را زيانكار است ايشان را برآن داشت .
ارسطو گفت : پس تو بدانستى كه هرچه خرد را زيان دارد ، مخالف خرد بود و مخالف خرد بىخردى است و بىخردى همان نادانى است .
هامش
( 1 ) - در نسخهء آقاى مينوى « طبايع خلق » است .
( 2 ) - در نسخهء آقاى مينوى ، قبل از كلمهء « چرا » نه ، آمده است .