ليناس گفت : چون است اين ؟
ارسطو گفت : اگر سخن دارنوس حكيم درست است كه حق را نشناخت هركه از باطلش جدا نتوانست كرد و صواب را نيافت هركه از خطايش بازندانست ، پس تا به غايب خستو نشوى تو را راه نبود به شناخت حاضر ، كما هو حقّه نه آنكه علّت شناخت حاضر شناخت غايب باشد بلكه شناسايى غايب و ناشناسايى كاشف از حال حاضر است و ليكن دليل و سبب شناسايى حاضر غالبا غير شناسايى غايب است .
ليناس گفت : اين سخن گذر يافت ، اكنون اى پيشواى حكمت از تو پرسم آن كارهايى كه عامّهء مردم اتّفاق كردهاند از زنا و دزدى و مستى و خيانت و ناراستى و غدر و فريب و كينه و حسد و نادانى و عجب و به خود شاد بودن ، « 1 » همه را در يك معنى جمع توان آورد كه هيچيك از اين زشتكاريها از آن بيرون نشود كه من پس از آن بشناسم كه از اين چيزها كه بر من گذشت ، آن است كه بر من نگذشت .
ارسطو گفت : اهل اين خصال و اخلاق چون بدان يازد كه او را نيست « 2 » زيرا كه بدى اين خصال بر همه روشن است و هركس نظر به حبّ جبلّى ذات اينها را از خود دور گيرد و انكار وجود آنها كند ، پس البته ستمكار است و دروغزن و تباهكنندهء بينش خود .
ليناس گفت : چون است ؟ اينكه عنوان ستمكارى و دروغزنى و تباهى بينش او بر او درست آيد ؟
ارسطو گفت : نبينى كه هيچكس از اين بديها پيش نكرد و كسب نكرد كه نخست در وى آز و خشم و آرزو نجنبد ؟ پس از اينكه اين سه خصلت كه به منزلهء اصل و ريشهء آن خصال است در باطن جنبش كرد آن كارها را پيش كرد « 3 » و البته با آز و خشم و آرزو خرد به سامان خود و صفا و روشنى خود نماند بلكه توجّه به دنيا و دوستى آنكه تخم همهء
هامش
( 1 ) - از خود راضى بودن كه از صفات ناپسند و به عبارتى ديگر عجب گويند كه على عليه السّلام فرمود :
« خودپسندى عقل را فاسد مىكند » ( غرر الحكم ) .
( 2 و 3 ) - در نسخهء آقاى مينوى كم و زيادى در عبارت وجود دارد : « نبينى كه . . . پيش نگيرد كه نه نخست . . . كارها را پيش گيرد » .