على گفت اى شاه اينك منم * كه يك بيشه شير است در جوشنم
پس امير المؤمنين عليه السّلام اجازه جنگيدن گرفت و هرولهكنان آهنگ ميدان [ نبرد ] كرد و در جواب اشعار عمرو فرمود :
لا تعجلنّ فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجر * ذو نيّة و بصيرة و الصّدق منجى كلّ فائز
انّى لارجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز * من ضربة نجلاء يبقى صوتها بعد الهزائر
[ يعنى : شتاب مكن كه اجابتكننده صدايت بدون عاجر به سويت آمد همان كسى كه داراى نيّت پاك و بصيرت و داراى صدق و راستى است و نجاتدهنده هر رستگار است ، من اميدوارم كه نوحهاى كه بر جنازهها مىكنند دربارهء تو پديد آورم ، با ضربتى درخشنده كه صداى آن بعد از طوفان هم باقى مىماند ] .
پس امير المؤمنين عليه السّلام عمرو را دعوت به قبول يكى از سه امر فرمود : اسلام آوردن ، اجتناب از جنگ با پيامبر ، پياده شدن از اسب . عمرو امر سوّم را انتخاب نمود ، امّا در نهان از جنگ با امير المؤمنين عليه السّلام ترسناك بود به ناچار گفت : اى على به سلامتى برگرد چون هنوز تو را وقت نبرد با مردان نرسيده ، « هنوزت دهان شير بويد همى » ديگر آنكه من با پدرت دوست بودم و دوست ندارم كه تو را بكشم و نمىدانم پسر عمويت به چه ايمنى [ و تضمينى ] تو را به جنگ فرستاده در حالى كه من قدرت دارم تو را با نيزهات برداشته و در ميان آسمان و زمين معلّق نگه دارم بهطورىكه نه مرده باشى و نه زنده ! امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين سخنان را كنار بگذار كه من دوست دارم تو را در راه خدا بكشم پس عمرو پياده شد و اسب خود را پى كرد و با شمشير آخته بر سر امير المؤمنين عليه السّلام تاخت و با يكديگر نبرد سختى نمودند به طورى كه زمين از گرد و خاك تاريك شد و لشكريان از دو طرف آنها را نمىديدند ، عاقبت عمرو فرصتى به دست آورد و شمشير خود را بر امير المؤمنين عليه السّلام فرود آورد و امير المؤمنين سپر خود را مقابل سر خود قرار داد ،