دوستى را در دين خود داخل مىدانم و اميدوارم كه خداى تعالى مرا سعادت دهد در حيات و در ممات ، به سبب دوستى شما . پس انداخت يحيى صحيفهء مرا - كه داده بودم آن را به وى - به پسرى كه همراه او بود .
[ قوله : « و قال : اكتب هذا الدعاء . . . ألّا أدفعه إلى أحد » ]
و قال : اكتب هذا الدعاء بخطّ بيّن حسن و أعرضه عليّ لعلّي أحفظه فإنّي كنت أطلبه من جعفر حفظه اللّه فيمنعنيه . قال متوكّل : فندمت على ما فعلت و لم أدر ما أصنع و لم يكن أبو عبد اللّه عليه السّلام تقدّم إليّ ألّا أدفعه إلى أحد .
( معنى كلام شريف )
و گفت يحيى به آن پسر ، كه همراه او بود ، كه بنويس اين دعا را از اين نسخه ، به خط واضح نيكويى و عرض كن آن را بر من ، شايد كه حفظ كنم اين دعا را . پس به درستى كه بودم من كه اين دعا را طلب مىكردم از امام جعفر عليه السّلام كه خداى تعالى او را نگه دارد پس نمىداد و منع مىكرد مرا از اين دعا .
و گفت متوكل : پس پشيمان شدم بر آنچه كرده بودم از دادن اين دعا به يحيى و ندانستم كه چه كنم . و نبود ابو عبد اللّه عليه السّلام كه اين دعا را به من داده باشد و اقدام بر اين معنى نموده باشد ، مگر به جهت آنكه من به احدى ندهم .
و ظاهرا مراد از احد ، شخصى باشد كه اهليت خواندن و محافظت اين دعا را نداشته باشد . چون متوكل از يحيى شنيد كه امام جعفر عليه السّلام اين دعا را به يحيى نمىداده است ، توهم كرد كه شايد او مستحق و اهل اين دعا نبوده باشد .
[ قوله : « ثمّ دعا بعيبة فاستخرج منها . . . و أمرّها على وجهه » ]
ثمّ دعا بعيبة فاستخرج منها صحيفة مقفلة مختومة فنظر إلى الخاتم و قبّله و بكى ، ثمّ فضّه و فتح القفل ، ثمّ نشر الصحيفة و وضعها على عينه و أمرّها على وجهه .
« عيبه » - به فتح عين - ظرفى است كه جامهها و اسباب حرب را در آن ظرف مىگذارند .