وقوف كردهاند و از ايشان ( در ) « 1 » نمىگذرند كه غير ايشان را اطاعت كنند .
و بر نسخهء دويم ، مشتق است از « اتقاف » كه در اصل ، « اوتقاف » بود ، واو را به تاء افتعال - چنانچه قاعدهء اهل صرف است - قلب نمودند . و اتقاف مطاوع وقف يقف است . و اتفاق بر نسخهء سيوم ، در اصل « اوتفاق » بود كه واو را به تاء قلب كردند ؛ چنانچه « اتقاء » در اصل ، « اوتقاء » بود . و « اتخاذ » در اصل ، « ائتخاذ » بود ، مشتق از « وقى » و « أخذ » . واو و همزه را به تاء افتعال قلب كردند . پس بنا بر مذهب جوهرى - كه اصح است - چنانچه در صحاح اللغة « 2 » گفته است : از كثرت استعمال « اتقاء » و « اتخاذ » و قلب واو و همزه به تاء ، توهم نمودهاند كه تاء جزء كلمهء اصل است ، نه حرف زايد . لهذا جايز است كه « اتقى » را تخفيف داده ، « اتقى يتقى » به فتح تاء مثناة در فوق بگويند . و همچنين « تقى يتقي » بر وزن « رمى يرمي » بگويند . و امر حاضر را « تق » بگويند . و بنا بر مذهب زمخشرى و جمعى از اهل عربيه ، تاء در « تقى يتقى » اصلى است و چنانچه « وقى يقى » در لغت عربيه آمده است ، « تقى يتقى » نيز آمده است به همان معنى . و همچنين « اخذ يأخذ » و « تخذ يتّخذ » نيز آمدهاند به يك معنى .
پس بنا بر مذهب جوهرى ، چنانچه « اتّفق يتّفق » مىتوان گفت ، از كثرت استعمال توهم مىشود كه فاء الفعل او تاء باشد نه واو . لهذا جايز است كه « اتّفق يتّفق » بگويند به فتح تاء در هر دو ، بلكه « تفق يتفق » بر وزن « ضرب يضرب » بگويند و توهم كنند كه تاء حرف اصلى است در كلام . و بنا بر مذهب زمخشرى ، چنانچه « وفق يفق » آمده است ، « تفق يتفق » نيز به همان معنى آمده است . و از آنچه گفتيم ،
هامش
( 1 ) . از نسخهء ه .
( 2 ) . الصحاح ، ج 2 ، ص 559 ؛ ج 4 ، ص 2526 .