بوى پيراهن يوسف را برادران باكين در مصر نيافتند ، و يعقوب ، ع ، از كنعان كه هشتاد فرسخ راه بود استشمام فرمود ، هركه ما در خيال او باشيم با وى از قرب روبرو باشيم .
اعرابى رسول ، ص ، را گفت : من ترا دوست مىدارم . آن حضرت فرمود : « المرء مع من أحبّه » ، يعنى قرب مسافت و بعد مساحت هيچيك در معيّت كه علّت آن محبّت بود معتبر نبود . لمؤلّفه :
من كه با ياد تو باشم با توام * گرچه در ظاهر ز هم باشيم دور
ورنه نبود در دلم پرواى تو * پيش تو باشم ز ديدار تو كور
و نيز اگر تو را شوق الهى غالب بودى و انس با وى مىداشتى سوداى لقاى غير وى را در سر نگذاشتى ، ما و تو كه باهم ساختيم به هم پرداختيم ، زهى ناراستى كه من خود را در نظر تو آراستم و تو خود را در نظر من آراستى . فعليك بالخلوة الحقيقيّة و الوحدة الحقيقيّة و الجميعيّة الأصليّة .
تا تنهايم همنفسم ياد كسى است * چون همنفس كسى شوم تنهايم
نفس نابكار مشترىجو و مردارخوار است ، با هركه نشست و برخاست دكان خودنمائى آراست ، نگويد و نشنود مكر از روى صيّادى و شيّادى ، و مدار كارش بر دعواى بىمعنى و ذكر ما لا يعنى باشد ، اگر خواهى كه معنى و سرّ كسى با صورت وى را ببينى نتوانى ، و اگر هم توانى چه حاجت به ملاقات صورى ، آينه به دست آر و در وى صورت خود را تماشا كن كه از روى ظاهر هيچ تفاوتى در بين متحقق نيست .
ثانيا ، استدعاء موعظه و التماس نصيحتى كرده بوديد ، بدانكه سودمند را علم با عمل بايد و مرا هيچيك از اين دربار نيست ، و لكن كلمهاى چند به قصد تنبيه و تذكير خودم سازم ، تو هم در استماع و استعمال رفاقت و موافقت كن كه خالى از فايده و عارى از منفعتى نخواهد بود .
فيا أيّها العاقل ، غافل و عاطل نبايد نشست ، كارى بايد كرد كه عاقبت كار ندامت بار نيارد ، و تخمى بايد فشاند كه حاصل آن را درويدن بتوان ، و كوه هستى خود را كه معدن جواهر معالم و معارف است با كلند رياضت بايد كند كه « الناس معادن