خداوند راضى و قانع نبودهايم و به حكمت و مصلحت كارهاى وى اعتراف نكرده ، جزا و سزاى كسى كه رضا به قضا ندهد آن است كه به چنين بلايا مبتلا گردد .
بياييد تا از حديث قدسى « إنّ من عبادى من لا يصلحه إلّا الفقر ، فلو أغنيته لأفسده ذلك ، و من لا يصلحه إلّا الغناء ، فلو أفقرته لأفسده ذلك ، و من لا يصلحه إلّا الصّحة ، و إن من عبادى من لا يصلحه إلّا المرض ، فلو صحّحته لأفسده ، و من لا يصلحه إلّا الصّحة ، فلو أمرضته لأفسده ذلك » پند گيريم .
و مضمون شريف
« إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »
را حق دانيم ، و به حقيقت
« عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ . وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »
راه بريم و فراغ البال به خاطر جمع در كنج قناعت و زاويهء فقر يك نفسى فروكشيم و پاى هوا به دامن صبورى با هرچه پيش آيد بسازيم .
و از چون و چرا دم نزنيم كه جاى دم زدن نيست ، و در ميان آنچه از جانب صاحب بر ما رود تفاوت نبينيم كه حكيم كريم و خيّر محض جز نيك نكند ، و هرچه در هر وقت به ما رسد صلاح ما در آن وقت در آن چيز باشد ، و از درجات خيرات وى كما هى جز وى را آگاهى نبود و نسبت به ما در اصل متفاوت نباشد .
پس جوع و شبع و تندرستى و وجع و ثروت و مكنت و عزّت و ذلّت و راحت و محنت و عافيت و بلا و سرما و گرما و ارزانى و گرانى و ناكامى به مشرب خردمندان و به مذهب درويشان پريشان همه يكسان آيد و خوب نمايد .
كرا زهرهء آنكه از بيم او * گشايد زبان جز به تسليم او
جانم فداى آن درويش باد كه مىگفته : « لأن أنشر بالمنشار أحبّ إلىّ من أن أقول لشىء كان ليت هو لم يكن ، و لشىء لم يكن : ليت هو كان » .
در حريم عشق دم نتوان زد از چون و چرا * بلكه اينجا جملهء اعضا چشم بايد بود و گوش
« يفعل الله ما يشاء و يحكم ما يريد » بخوان ، و « لا رادّ لقضائه و لا معقّب لحكمه » بدان و به حال خود باش .
اگر كسى منكر فعل بدى و مكره صفت زشتى باشد كه آن از وى به ظهور آيد منافات با اين ندارد ، تا آدمى بدين مقام نرسد با مولى به جنك بود نه صلح و هالك