و بزرگان گفتهاند كه : طنبور نواختن براى نان در قبح و شناعت به قرائت قرآن نرسد ، زيراكه بدان ماند كه در طاقچهء خانهاى طبق نان باشد ، شخصى خواهد كه او را فرود دارد ، طنبورى را زير پا گيرد تا دستش بدان رسد و ديگرى پاى بر بالاى مصحف نهد تا نان به زير آرد .
گر تو قرآن بدين نمط خوانى * ببرى رونق مسلمانى
زهى گولى و بدنامى و بىعقلى و ابلهى كه شكر به حنظل و شهد به زهر معاوضه كنيم . حقّا كه مستيم نه هوشيار و بخوابيم نه بيدار ، بل مردهايم نه زنده .
بيچاره آنكه سراج ايمان و مشكات جان را خواهد كه از مصباح تذكير ما وهّاج و روشن و به تعليم و ارشاد ما گمراهان خواهد به راه آيد .
« أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ »
نقد حال ماست ، و دانش و حال ما و بال است ، از ماست كه بر ماست . آنچه بر عالمان و بال خواهش جاه و ميل مال بود ، حربهء زيركى و صلاح دانائى را كه در كار نفس و شيطان بايد در كار مردان مىكنيم تا به كار ايشان برويم ، بس نامرديم ، حرمت حكمت نداشتيم و تخم در زمين كاشتيم و از بدان چشم نيكى داشتيم ، آخر نه چنان بود كه ما پنداشتيم .
فرياد كه نقد عمر درباختيم و جاه از چاه نشناختيم و از طول امل به حبس عمل نپرداختيم ، تا سراى عقباى خود ويران ساختيم ، از آنكه مركب هوا در ميدان هوس باختيم ، خلق از ما شنودند و ما از خلق نشنوديم ، مردم به ما گرويدند و ما به خدا نگرويديم ، طاعت ناكرده بر زبان آريم و معصيت كرده ناكرده انگاريم ، به مردم گوييم و خود نكنيم ، خوانيم و خود ندانيم ، در گفتار چستيم و در كردار سست ، و از علم به نام قانع شده ، از اين است كه به چندين بلا مبتلا گشتهايم . مولوى :
نفس ما بگرفت سر تا پاى ما * گر نگيرى دست ما اى واى ما
اى بسا عالم ز دانش بىنصيب * حامل علم است آن خر نى حبيب
همچو آن جوياى مردار و قذر * مىفروشد علم و دانش را به زر
عالم آن باشد كه تن دارد نزار * دائما جان و دلش آمد فكار
زهد و تجريدش بود شغل دغل * نبودش در دين و در ايمان خلل