هم خلاف حكمت بود و ضرر آن هم به جان و هم به ايمان مىرسد .
مپرور تن ار مرد رايى و هستى * كه او را چو مىپرورى مىكشى
به خلاف كفايت به قوت لايموت و قناعت به خورش به اندازهاى كه واجب بود ، نفع آن تام و فايدهاش عام باشد و به حسب سيرت و صورت مصلحتها و منفعتها بر آن مرتّب شود .
رياضت بود سود دنيا و دين * تنعّم زيان هم بدان هم بدين
پس خوراك نفس به وقوف عقل با ميزان
« كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا »
بايد سنجيد و از حدّ اعتدال افراط و تفريط نبايد ورزيد ، و از شيوهء پرورش تن كه تقويت دشمن بود احتراز بايد كرد كه عزّت و نواخت او ذلّت و گداخت خود است و برعكس .
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه بر هم دريد
نخوردى اگر كشتنى آن عدو * حيات خودش مىشدى قتل او
بكشتندش آخر و ليكن چه سود * كه بر وى همان رفتنى رفته بود
نفس نابكار مانند مار است كه اصلا قابل اهليّت نيست و مطلقا استحقاق آدميّت ندارد ، هرچند به رضاى وى كار كنى و مراد او برآرى عاقبت به مكافات آن نيكى بدى كند .
اگر افعيى را به يارى ز دشت * به جنّت سرايش دهى سر بگشت
به هر جاى مرغوب راهش دهى * به پاى گل آرامگاهش دهى
نگردد بدين تربيت رام تو * كند عاقبت زهر در كام تو
فالحذر و الحذر منها و من مقارنتها ، و علاج اين لعين جز آن نبود كه دندان طمعش را با نمد قهر بيرون كنى و گام از پى كامش ننهى ، و از سبيل موافقت او برگردى ، و طريق مخالفت پيشگيرى ، و به مجاهدهاش عادت دهى و به مخالفتش معتاد سازى تا از هلاكت به سلامت مانى و از شقاوت و عقوبت برهى .
نفس را آن به كه در زندان كنى * هرچه فرمايد خلاف آن كنى
نزد درمانش بجز جوع و عطش * تا كه سازى رام اندر طاعتش
اى كه خود را شير يزدان خواندهاى * سالها شد با سگى درماندهاى
هر درختى كه بينى ريشه آن در زير است و شاخ آن در بالا ، به خلاف شجرهء ز قوّم