تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
اى عزيز ، اگر ما و تو نيز از نور زمان تجرّد تعيّن بيش از اين نماييم و خود را به كشف خيال از روزنهء دل به عالم لايزال رسانيم و از نار آزار آن گلزار پاك نداريم بسوزيم و بسازيم و بچشيم و دم نكشيم و آسان ترك جهان و بذل روان كنيم .
نتوان بود در ره جانان * كمتر از عندليب و پروانه درد سوزم برشتكى دگر است * كار ما زارى است و افسانه
سعى كن تا محو و فنا شوى ، جائى كه تو نمانى و يار به جاى تو بماند ، چه به از آن
گوى دولت آن سعادتمند برد * كو به پاى دلبر خود جان سپرد
و اگر تو باشى و مطلوب با تو نباشد نبودن بهتر از آن بودن است .

حكايت :

شنيدم كه پروانه با بلبلى * كه مىداشت از عشق گل غلغلى چنين گفت كين بانگ و فرياد چيست * ز بيداد معشوق اين داد چيست ز من عاشقى بايد آموختن * كه كارم بود دائما سوختن چو بشنيد بلبل بناليد زار * كه من تيره‌بختم تويى بختيار ترا بخت يار است و دولت رهى * كه در پاى معشوق خود جان دهى برو ز من و حال من كس مباد * كه يارم رود پيش چشمم به باد ببايد بدان زنده بگريستن * كه بىيار خود بايدش زيستن
درك اين كلام نه كار عوام انام است . حاصل آنكه : وجود ظلمانى فانى تو نيستى گزيند ، هستى تواناى باقى بجاى آن نعم البدل آيد ، و سرّ نكتهء « مه نشنيد به جاى عقرب كور » متحقق گردد ، پس بكوش تا اين درد را از درون بيرون كنى كه : با خرس به يك جوال نتوان رفت ، و با ديو هم‌خانه نتوان شد ، و اژدها را در آغوش نتوان گرفت ، و توى و همى با اوى حقيقى كالجحر الموضوع فى جنب الإنسان بىنسبت بود ، چنگ فرهنگ و دست بيخودى بر اين سنك زن و او را به فرسنك عدم انداز و از خود دور ساز تا از زير بار گران بجهى و از عذاب ميزان برهى . غرض كه غلط مكن كه آنچه تو با خود قرار داده‌اى نه آنى ، بشتاب تا خود را بدانى و خود را به خود رسانى .
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس