عبارت از علم به جهل و اظهار عجز و ناتوانى خود است در اداء شكر نعمت و نفى طاقت قيام بود بدان . پس بينايى در كورى و شنوايى در كرى و گويايى در لالى مستور است ، و وصفى كه ما و تو حضرت وى را كنيم به اثبات و سلب صفات معدوده معيّنه بدان ماند كه كسى سلطانى عظيم الشأنى را به قصد تعظيم ستايش او كند و گويد كه تو آن شهريارى كه درهم و ديهيم و اسب و غلام و ده و كاخ و باغ دارى ، و گدا و بينوا و جولاه و پينهدوز و شبان و تونبان و مهمل و معطّل نباشى ، و صحيح و سالمى ، و كوفتى و رنجى ندارى ، و على هذا القياس .
اى وراى عقل و قال و قيل من * بر سر من خاك و بر تبجيل من
چون تويى بىچون و من چون تو را * وصف و تعريف و ثنا آرم بجا
آرى ، اين همه فرع معرفت بود و شناخت عكس حاصل در مرآت شخص اصل را و شعور ظلّ به مستظلّ و علم نقش به پرگار و صورت ديوار به حال نقّاش و مصوّر محال بود و نسبت ممكن بواجب تعالى چنين و همين است .
سؤال دوم : آنكه علم ضرورتر بود يا عمل ؟
جواب : علم جاهل را و علم عالم را ، عابد جاهل سبكبارتر از عالم غير عامل بود .
سؤال سوم : آنكه فقدان هر علم در هركس كه باشد نقصان است يا نه ؟
جواب : اگر نبىّ يا ولىّ علم جرّاحى يا بيطارى يا نوشتن يا خواندن يا موسيقى يا جولاهى يا پارهدوزى يا قوشچىگرى نداند چه نقص و چه قصور دارد ، بالجمله هر دانستنى كه آدمى مكلّف نبود وجوبا و استحبابا زيانى در ندانستن آن نبود و نقصان ندارد .
سؤال چهارم : آنكه پروانه خود را به چه قصد به چراغ مىزند ؟
جواب : پروانه عاشق روشنايى بهار است و از ظلمت شب بيزار ، به گمان آنكه سراج وهّاج روز نيست بر پرتو آفتاب عالمتاب آن ناتوان به عزم اتصال به وصال معشوق بد انسان بر چراغ مىزند و جان در راه جانان مىبازد و از فقدان روح خيالى نسيان الم احتراق نموده مكرّر بدان مراجعت مىكند تا شربت شهادت مىچشد .
كمال عشق را پروانه دارد * كه وى از سوختن پروا ندارد