حرفها را دام طعمه ساختند * بهر فانى دين و دنيا باختند
صادقان عوام و سادهلوحان انام زود فريفتهء ايشان شوند و تصديق به دعوى بىمعنى ايشان كنند ، به خلاف اعتراف به حقيقت اهل حق كه آن به زور از ايشان صدور بايد .
آرى « الحقّ مرّ و الباطل حلو و الجنسيّة علّة الانضمام » . مولوى .
اين فسون ديو در دلهاى كج * مىرود چون كفش اندر پاى كج
و در اين جزء زمان بعضى از علما و صلحا و برخى از صوفيان و فقرا ، بلكه جمع كثيرى و جمّ غفيرى از ايشان ، كه به نقير و قطمير حال ايشان اين حقير فقير درويشان راه بردهام ، با جهانيان بدينسان پيش آيند و در انبان لاف و گزاف بگشايند و ادّعا نمايند كه ثواب عقبا و تحصيل بهشت در متابعت ماست و هماى مطلوب و سيمرغ مقصود در زمين وجود ناموجود است و حال آنكه آن همگى مفقود است ، و خود صيد قيد عجوزهء دنيا باشند و پندارند كه مگر همين ديگران صيد ايشان شدهاند ، بشومى اين طبقه بزرگان دين مجهول القدر و مستور ماندهاند .
ناپخته به ديگ معرفت خامى چند * پيچيده به يكدگر ألف لامى چند
ننهاده به صفّهء صفا گامى چند * بدنامكنندهء نكونامى چند
رجاء از كرم خداوند ، جلّ و على ، آن است كه جميع ياران و دوستان را از شرّ شيطان در امان خود بدارد و همه را نفس مرده و دل زنده و چشم بينا و گوش شنوا و جان آگاه عطا كند و از دام هوا و تلهء تمنّا برهاند ، كه بجز او پناهى و پادشاهى و گريزگاهى نداريم ، و السّلام و الإكرام .
صحيفهء ( شصتم ) مكتوب به يكى از وكلاء خوانين . [ عدالت كن ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سرنامه به نام آن جهان دار * كه گه عدل و گهى فضلش بود كار
خداوندى كه دادار است داور * بود با هركس از وى مهربانتر
بپوشاند عيوب جسم و جان را * ببخشايد گناه اين و آن را
بهغايت عادلان را دوست دارد * ولى با غير عادل بد بود بد