اثناى راه به مرد تركى رسيدم كه ابياتى مىخواند و بيت آخر اين بود كه
آق كميكدن نه حاصل * ميّت اولكن آقكى
حقّا كه آتش به جانم زد و داغم كرد ، و قد قلت فى ديوانى :
به كار درون كن بياض برون را * كه باشد مقرّر درون سرّ احصن
نقل است كه در حيطهسراى يكى از مشايخ كبار ، پارهاى از گنجشكان از زمين دانه بر مىچيدند ، گربهء سياهى در آن حوالى بود ، هربار كه عزم شكار طيور مىنمود از دور كه سياهى او را مىديدند مىپريدند ، قضا را روزى گربه را به خاطر رسيد كه تغيير لباس بايد داد كه تا برايشان ظفر بيابى ، ديد كه گج بسيارى در كنج ديوارى از آن محوّطه ريخته بودند ، گربه نمپند خود را در آن گج غلطانيد و سفيد ساخت ، اينبار كه اين مرغان بدان مكان باز آمدند وى را سفيد ديدند و نشناختند ، از كمين برجست و مرغكى را بگرفت و بخورد . ياران حاضر از مكر وى بشگفت آمده و به شيخ اظهار نمودند . شيخ كامل فرمود كه : درويشان و زاهدان اين زمان ما كه سفيد برو نان و سياهدرونانند همه حال اين گربه دارند ، لباس صلحا و جامهء فقرا در بركنند تا عوام چند را در دام آرند و گنجشك كام خويش به دام كشند . و ما احسن ما قيل :
زهد صلحا كه زرق و شيداست همه * از بهر فريب عمرو و زيد است همه
بيدارى زاهدان چه خواب صيّاد * از بهر گرفتارى صيد است همه
كلّا و حاشا كه اين رباعى از غايت خوبى بتكرار ذكر خواهد شد .
غرض آنكه از وعيد : « الذين يراءون النّاس » بهراس ، و پند الذين
؟ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً »
بنوش ، و به هرچه بكوشى و بپوشى لوجه اللّه كوش و پوش ، و از اين بابت سفيدپوش و شال بر دوش مباش ، اى بسا شانه كه هر دندانهاش اژدهايى و بسا ريشى كه هر تار مويش مارى باشد ، و بسيار مسواك كه دهن را ناپاك كند ، با نفس كافر و قلب قاسى خرقهء طاهر و دستار سفيد مفيد نبود ، كه محك چون به ميان آيد مطلّاى قلّابى فضاحت بار آرد ، كار به كردار است نه به گفتار يار و اغيار ، زنهار كه اسباب رعونت را در حرير و زربفت مدان و از حيلهء صلحا و اتقيا غافل ممان كه شيطان به آن كار تو نگران و با اين به حال درويشان پرداز و فاحشهء نفس خود را