صحيفه ( پنجاه و پنجم ) مكتوب به يكى از محبان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى السيّد الرشيد مير عبد الوحيد ، أذاقه اللّه حلاوة التوحيد .
اى عزيز من ، يس و القرآن الحكيم سوگند و پند است ، امّا كسى را كه عاقل و خردمند است ، اگر از حرص و هوس برهى و به سرحدّ « موتوا قبل أن تموتوا » برسى بدانى كه سرّ آن به سر محتضر و مرده خواندن چه بود ، يعنى تا نفس نميرد روح از استماع آن كلام پند سودمند نگيرد ، و تو پيش از مرگ بمير تا زنده شوى و به طاعت و اطاعت حضرت روى توانى آورد . اين است كه فرمود :
« لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرِينَ »
. فناء هوا حيات تو و ماست ، خوشا آنكه از سر هوا برخاست و به تمنّاى بى جا قدر خود نكاست . مولوى معنوى ره :
تا هوا زنده است ايمان تازه نيست * كان هوا جز قفل اين دروازه نيست
با هوا و آرزو كم باش دوست * چون يضلّك عن سبيل اللّه اوست .
از حديث : « الهواء إله يعبد فى الأرض » چه فهميدهاى و از آيهء إله
« أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ »
چه يافتهاى ، بترس . و بدانكه چنان كه انسان نتيجهء آدم و حق است ، هوا زادهء ابليس و دنياست ، تا كه پاك از هوا نگردى تو با خدا آشنا نگردى ، تو بر سر هر چيز از جا در ميا و زبان را به سخنان پا در هوا ميالا و ، قول حق را كه تو سيّدى و كريمهء
« وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى »
در شأن جدّ تو است ، از پدر ميراث ببر و از سيادت به نام ظاهرى قناعت مكن كه بىشهادت معنوى آن چندان منفعت ندهد ، و به گيسو و عمل نيكو و عمامهء خوشبو سودى مرتّب نباشد . و ما أحسن ما قال بالفارسيّة :
موى را هر لحظه آونگان كنى * خويش را نبست بدان سلطان كنى
شير را بچه همىماند به دو * تو به پيغمبر چه مىمانى بگو
مناسبت معنوى و مماثلت روحانى كه در ما بين متحقق نبود از مشابهت صورى و انتساب شهوانى چه حاصل .
نه كنعان فرزند بىواسطهء نوح ، ع ، بود ، چون روحش را فتوحى روى ننمود