اين چه عقل است كه من دارم ، هر روز و هر شب كه زنده مىمانم تعجّبم مىآيد و حيرانم و مع ذلك اميد نجات و حيات جاويد در خود مىيابم .
عمر چندانكه عمر مور و مگس * امل افزون ز عمر صد كركس
سبحان اللّه زهى بلاهت كه نه از رحلت ديگران به مرگ خود راه بردم و نه از مرضهاى خود از آن قضيّه آگاه شدم ، واى بر من اگر ناگاه چنين گمراه به درگاه روم .
يا رب ز گناه زشت خود منفعلم * وز خوى بد و فعل بد خود خجلم
فيضى به دلم ز عالم غيب رسان * تا محو شود خيال باطل ز دلم
پس اين برادر ، تو چنين بىباك مباش و به بيهوده فريفته مگرد ، مگر نمىبينى كه من از خود به حال خود نيامدهام ، پس تو از وضع من اعتبارى بردار . كه لقمانى پرسيدند :
« حكمت از كه آموختى گفت : از بىادبان ، هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد ترك آن كردم تا پاك گشتم و هلاك نگشتم » . و گفتهاند : نيكبخت آنكس است كه از حال ديگران عبرت گيرد . و نيز انگار كه اين همه با تو مىرود و مشتاق مرگ شو تا به آسانى رفتن توانى .
و بدانكه تمنّاى آن نشان دوستان خداوند جهان است
« إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ » .
آرى ، طالب دنيا جداست و طالب عقبا جدا ، و طالب خدا جدا ، اولياء خداى ديگرند و اولياء هواى ديگر ، ديوانه سودا سواى ديوانهء مولا بود ، مجذوب غير مجنون باشد و جوينده وراى كوبنده . مگس شهد و پروانه آتش گزيد ، هوس ديگر و عاشقى ديگر است ، فعليك بالنّباهة و ايّاك و السّفاهة .
اگر درد دين مىداشتيم غم آن و اين نمىداشتيم و اگر به حق عارف مىبوديم بر باطل واقف نمىشديم ، چون تخم توحيد در مزرع جان نكاشتهايم از آن خاشاك در آن گذاشتهايم ، دريغا باختيم و ندانستيم ، واويلا كه مرديم و زنده نشديم ، داد غفلت روزگار مرا بباد داد ، داد از دست غفلت ، داد داد .
اى تواناى نادان ، از داناى ناتوان سخن بشنو و از سرمايهء حيات بىفايده وايهء بقا و پيرايهء صفا حاصل كن ، كه قبل از رحلت فرصت غنيمت است .
سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه مىرفت عالم گذاشت