درك صفاى باغ و داغ . سيزدهم قبض طبيعت و يبوست آن از ممرّ غلبهء سودا و حرارت عارضى از كثرت تناول ادويهء حارّه و اغذيهء جارّهء يبس ، كه كل در قصبهء طيّبهء « دهخوارقان » عيان شده . چهاردهم سوء الغنية و انحراف مزاج جگر كه سلطان همه است در بلدهء كريمهء « تبريز » حادث گشت .
مپرس حال كه انديشهء بيانم نيست * چو عهد خلق درستى در استخوانم نيست
و لنعم قال القائل : هر بلائى كز آسمان آيد * گرچه بر ديگرى قضا باشد
به زمين نارسيده مىگويد * خانه انورى كجا باشد
امّا در اين دور « عزلتى » را مسكن ساخته و طرح الفت با وى انداخته . آرى روى شكفته ديده و نكتههاى پسنديده شنيده . يكى رود بهتر از آن آيد . و در محاذى هر يك از اين مذكورات در اندرون ظلمتى و غبارى به شومى افعال اندام سبعه و صفات هفتگانه : ظلم و جهل و شره مطلق و حقد و حسد و ريا و غفلت نفس كه منشاء همهء آن هيجان مادّه هستى و همى و حركت خلط وجود تعيّنى است حاصل است .
در تمام اين مدّت كه آن عمله و فعلهء حضرت ملكالموت پيشخانه به كاشانهء فقير آوردند راه قضا بر اثر ايشان بسته و حكم حاكم حكيم گرفته و به دست چوبكى دوا داده ، درصدد اخراج ايشان بودهام و حقّ ميزبانى و مهماندارى بجا نياوردهام و گوش به پيغام آن ناصحان ايمانى و هوش به كلام آن رسولان جانى ندادهام و با آنكه به دفع ايشان قادر نيم از بىحيايى ترك معادات و مداوات نمىكنم .
امّا در باب اين امراض مزمنهء ثانيه كه عاملان ديوان و سپاه شياطيناند مطلقا فكرى و تدبيرى بجا نمىآرم و رجوع به طبا انبياء و حكمت اوليا نمىنمايم و به علاج و ازالهء آن نمىپردازم و رفتهرفته آن را زياد مىسازم و حال آنكه يقين مىدانم كه از آزار آنان به مرگ خلاص خواهم شد ، امّا آثار اينان با جسم و جان من تا ابد همراه خواهد بود و مرا طاقت عقاب و تاب عذاب آن جهان نبود .
آه آه ، كافر به چنين حال مباد كه منم ، چكنم و به كجا روم ، از پاى گرفته تا به سر پر از علل و آفات و اسباب مماتم و عبرت نمىگيرم و نصيحت نمىپذيرم ، هرچه در كار دارم همه ناسازگار ، باز دندان طمع از نان و بريان اهل اين زندان برنمىكنم .