تقوى كه سر كوهها گردد و سبزها چرد و بدان قناعت كند ، به دست كمتر افتد ، و « بيد » ايمان كه « الإيمان عريان » اشاره بدان است در « كهسار » ايقان و كناره گرفتن از جهان است ، و « كرم پيله » در ديگ تحمّل و عنا مأوى دارد ، ولى تير تدبير در ساحل تقدير به هم رسد و عقاب توفيق در شاهق عنايت آشيان ساخته ، و هدف هستى و همى در درون بغل پنهان و غبار هوا و هوس پيش بصيرت را گرفته . چو توان ساخت در كارزارى كه كار به اسفنديار روبين تن افتاد ، رستم داستان و زال را در او چون سيمرغ قاف مقرّى بايد تا دمار از روزگار او توان برآورد .
سالك ثابت قدم رستم اين معركه است ، و رهنماى مطلق به مثابهء زال ، و عقل كل به منزلهء سيمرغ ، و آرزوى نفس و پندار و هم اسفنديار اين ميدان باشد .
و محتمل است كه شيخ مرحوم را هيچيك از اين معانى منظور نباشد ، بلكه مرادش استدلال باشد بر صعوبت صنعت كمان تركان ، و به عسرت پرداختن كمان سالكان و مقصود همان مضمون مصراع بود ، و اللّه أعلم بالصّواب و إليه المرجع و المآب .
صحيفهء ( پنجاه و چهارم ) مكتوب به يكى از احباب
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
« من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى أخى الكريم و خليلى الحميم ، محمد مقيم ، عافاه اللّه عن السّقم الأليم » اى برادر عزيز ، از روى لطف و اشفاق استفسار و استعلام از حال بىمآل به ظاهر و باطن اين شكسته و خسته كرده بوديد
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم
اگر دورم از كيفيّت و كميّت آلام صورى و اسقام معنوى سر كنم ، ترسم كه شكايت كرده باشم و رعايت رسم اهليّت و شيوهء آدميّت و اقامهء مقتضاى عبوديّت نكرده باشم ، و اگر مرتكب بيان آن نشوم مطلب ، كه توجّه ياران و التفات دوستان و ترحّم به حال فقرا كما ينبغى به فعل نيايد ، و نعمت اتعاظ و اعتبار از يار و اغيار فوت شود ، و شكرگزارى از اهل صحبت چنان كه بايد صدور نيابد و خاطر عاطر شما كه متعلق به تجسّس اوضاع فقير است مكدّر بماند .