آن غذا به تحليل رود بدل ما يتحلّل از خارج به وى رساند من الأولى إلى الأخرى .
در همه جا اين همه به كار باشند و معطّل نشوند و اعضاء رئيسه كه دل و دماغ و جگر بود محلّ روح انسانى و روح حيوانى و روح طبيعىاند بر سبيل لفّ و نشر مرتّب و در هريك مدار إليه اين كارخانه باشد ، فتبارك اللّه أحسن الخالقين .
و بعد از نقل از رحم به دنيا در ميان شش جهت كه قبل و بعد و يمين و يسار و فوق و تحت باشد با ستّهء ضروريّه كه تنفّس مع اكل و شرب و حركت و سكون و خواب و بيدارى است مأنوس گشتى و روز به روز در ترقّى بودى تا به « روح خيالى » رسيدى ، و بعد از آن به « روح عقلى » موصوف شدى . اگر متعاقب آن سعى بليغ مرعى دارى به « روح نظرى » نيز التفات يا بى و باب دليل و برهان به رويت بگشايند ، كاهل منشين و قدمى پيش نه كه در فيض باز است ، همّت بايد و فال نيك ، كه گفتهاند : « تفأل بالخير تنل » نظامى :
بسا حرفى كه از بازيچه برخاست * چو اختر مىگذشت آن حرف شد راست
و گفتهاند :
همّت اگر سلسله جنبان شود * مور تواند كه سليمان شود
و معطّل مباش و مگو كه كجا مرا قابليّت و استعداد پيشينيان است ، همه خيال باطل است و فكر عاطل ، فتوحات يزدانى و فيوضات ربّانى وقف گذشتگان نيست و اين گفتگوى مطلق دخلى به مبحث ندارد .
روح پنجم كه « روح قدسى » است كسبى نيست و خاصّهء انبياء عظام است و گاه باشد كه پرتو آن نفس نفيس بر اولياء كرام افتد و مشكات ولايت ايشان از آن نور مستيز و روشن گردد ، و در جميع مراتب و منازل و كلّى اين مقامات و مراحل بر هرچه گذشتى از مائدهء الهى و خوان پادشاهى ذله بربستى و نشانه از آن براى خود برداشتى .
پس هرچه در عالم است همه در تو و با تو است و تو جامع جميع صور و معانى و خلاصهء ملك و ملكوتى ، و آنچه تو دارى سواى تو ديگرى آن را ندارد ، پس روى به خود كن و از خود بجوى كه نقش آخرين نقّاشى ، حكمت كه از قلم قدرت نقش بست تويى ، و مطلوب تو با تو مصحوب و معانق بود ، همه برگرد تو گردند تو برگرد