شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش * كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
طوطىام از هندوستان رانده و عندليبم از بوستان مانده ، غريبم از وطن و ديار خود بدور ، عاشقم از يار و دلدار خود مهجور ، بازم از پرواز عاجز و خسته ، شاهينم در اين ويرانه بالوپر شكسته و پاها بسته . اگر بر حال من بگريى و براى من بسوزى و زمانى با من همداستان شوى و سينه برافروزى سزد و بجا باشد . فرد
بنال بلبل اگر با منت سر يارى است * كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زارى است
اگر دردى دارى در زارى كردن اختيارى ندارى و از غير آن بيزارى ، كه گفته :
كار عاشق هرچه جز نالش بود بار دل است * چون ننالد عاشق مسكين كه بيمار دل است
عزيز من ، در فكر كار و رواج بازار و عزم ديار خود بايد بود ، اقبال با يار و ادبار با اغيار بايد نمود ، تا به ملك خود روى و شهريار خود شوى . و بايد دانست كه دنيا با آخرت و وهم با عقل و نفس با روح و هوا با خدا يك جا جمع نشود . ببين كه كدام اهمّ و انفس است آن را بردار و ضدّ آن را بگذار تا رستگار و كامكار گردى ، و السّلام .
صحيفهء ( چهل و نهم ) مكتوب به يكى از اعزّه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
« من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى أخى الأمجد و خليلى الأرشد ، أعنى خواجه محمد ، حفظه اللّه عمّا يردى و يبعّد . »
اى برادر عزيز و اى يار مهربان ، بدانكه ترك احسان باوجود قدرت بر آن كفران نعمت بود ، و شكر آن نه اين است كه به زبان گويى الحمد الله ، نى نى بذل و انفاق مال و احقاق حقوق بايد . صاحب ثروت بىمروّت و پردرهم بىكرم و مالدار بىايثار به شاخى ماند بىسايه و بىبر ، و مثال ابرى باشد بىنسيم و مطر ، و مثال داراى با سخا برعكس اين باشد . قطعه :
زر محكّ امتحان آمد كز آن * نقد حال هركسى گردد عيان
چون كريمى را به دست افتد زرى * از زرش آسوده گردد كشورى
ور لئيمى راه بايد سوى گنج * خلق را از وى نباشد غير رنج