باز وقتى كه ده خراب شود * كيسه چون كاسهء رباب شود
ترك صحبت كنند و دلدارى * دوستى خود نبود پندارى
راست گويم سگان بازارند * كه استخوان از تو دوستتر دارند
الحمد للّه ، نبينى كه باوجود اين همه بىوفايى و جفائى كه از ايشان مىبينم ادبار بديشان و اقبال به حق نمىتوانم نمود ، و العياذ باللّه كه اگر چنان مىبودند كه ما مىخواهيم فعليك بمعرفتهم و ايّاك الغفلة عنهم ، عنقريب كه تجربه خواهى كرد ، به حقيقت حال اين بىحقيقتان راه خواهى برد . بيت :
ياران به روز حادثه يار جهان شوند * چون يار شد زمانه همه مهربان شوند
اين همه كه مىشنوى از آزموده و ديده مىگويم ، نه از شنيده و بيهوده
هركس به روز نيك مرا غمگسار شد * در روز حادثه دوم روزگار شد
هركه خلق را شناخت خود را نباخت و خاطر از قيد اين و آن آزاد ساخت و به خالق جسم و جان پرداخت و بياسود و از آزار توقّع و اندوه طمع برست .
مجو رسم وفا از طبع مردم * كه بىشك مىشوى آخر پشيمان
چشم داشت اهليّت و موافقت از مردم در قباحت كمتر از عدم شناعت آدميّت ايشان نبود بلكه آن در فضاحت بر رذالت اهل زمان بچربد .
طمع مدار ز مردم به هيچ وجه روا * ز ميهمان مطلب نان تو در حضور مضيف
خصوصا توقّع نوازش و عطا از اين فقرا و ضعفا داشتن و ندانستن كه « ذلّ المرء فى الطّمع » .
از آن دو گهربار شد رنگ زرد * كه گاهى پرهء كاهى طمع كرد
اگر رحمان مهربان به كام تو در كار است چه جاى قضيّهء اغيار است ، و الّا ممكن عاجز را چه در بار است . نفس پليد را پاك ساز و وهم تيره را روشن كن ، كه مانع تو از مشاهدهء صانع اين دو است ، و منادى غيبى كه دائما « لو لا جاراك لزرناك » ندا مىكند ، مرادش اين دو خارجى است ، از درون بيرون كن تا آن انيس بيرونى در آيد .
همسايهء بد مباد كس را ، داد از بيداد نفس بدنهاد و فرياد از شغل جهان بىبنياد .
دريغا كه تمنّاى اين سراى فنا حاصل عمر همه بر باد داد ، كجاست مرد فردى تا به جرعهء دردى مست و از اين زيردستى زبردستم كند . بيت :