كلام الملوك ملوك الكلام اين است و در اين شكى نيست . عاشق صادق باش تا از غمهاى پيشين و المهاى پسين خلاص شوى كه گفتهاند : « العشق راحة و سواه آفة » .
عاشقى عافيت دادن و بلا خريدن و نيكنامى به بدنامى بدل كردن و در كوچه ناكامى خانه گرفتن و برگ بىبرگى نمودن و طالب نواى بينوايى بودن ، شكستگى عادت كن تا خدايت به دوستى رعايت كند .
و بدانكه هرچه بشكند قيمت وى بكاهد جز دل كه در شكستنى قيمتش بيفزايد حقّا . عزيز من ، عزّت مطلب تا در ذلّت نيفتى و قدر بىقدرى خود بدانكه تا با قدر و سزاوار صدر كردى و قيمت بىقيمتى بهم رسانى و از زاويهء ظلمت برانى تا در سجن سجّين غفلت نمانى ، غم دل و دين بخور تا غم دنيا تو را نخورد ، و فكر آنجا كن تا انديشهء اينجا از سرت بدر رود ، و ذكر مولى كن تا پروار ما سوايت نبود ، همه از پى هوا روند ، تو از پى خدا رو ، كه صحبت ويت بيشتر از نشاط ديگران لذّت دهد . و نعم ما قال واحد من العشاق :
دم دركشم و جمله غمت نوش كنم * تا بعد از من به كس نماند غم تو
و بدانسان به مطالعهء جمال جانان پرداز كه رؤيت نمود بىبود وجود غير وى از پيش نظرت قاطبة برخيزد ، و چنان محو شهود او باش كه از غايت وله و حيرت و نهايت فنا و قربت و استغراق در بحر هستى وى و كثرت اضمحلال و افناى نمود خود در مهر بود او ، چنانكه گويى : الهى همه تو و ما هيچ ، و ما أحسن ما قيل :
منم در غمش بيدل ناتوانى * نه اسمى نه رسمى نه جسمى نه جانى
ضعيفى نحيفى غمش را حريفى * به صورت خفيفى به معنى گرانى
و مرارت معنى خود را به صيقل تجريد و تفريد مصقول و معقول ساز تا مقبول محبّت محبوب و منظور نظر بىعلّت وى گردد كه : « إنّ اللّه جميل و يحبّ الجمال » و بلند همتى پيش گير و از دونى و زبونى به مادون بىچون سايهء التفات مينداز و به ماعداى وى مپرداز كه : « إنّ اللّه يحبّ معالى الأمور و يبغض سفسافها » .
و راز و نياز و سوز و گداز شيوهء خود ساز و چندان به عقل خود مناز كه اينجا كار عنايت دارد نه تدبير و مدار توفيق بود نه تحقيق ، كما قال من قال : اينچنين كارى كه