مرگ اگر مرد است گو نزد من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان * او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
و به قيد دنيا و تعلّقات آنكه منقاد امل و هوايند استبعاد از اين خاك كند و مطلقا تعقّل سهولت مرگ نتواند كرد . به شخصى ماند تا كمر در چاه قيرى فرورفته باشد ، هر چند دست و پا زند فروتر رود و استشمام استخلاص ، خصوصا بهآسانى نيارد نمود .
پس حال ديگران را نيز به خود قياس كند .
چگونه بازگويم حالت دل تو را ، اى سر به شيب و پاى در گل . به همه حال فكر مردن بايد كرد و درصدد بار بستن بايد بود و تغافل نبايد نمود ، كه عنقريب است كه از ما اثرى باقى نيست ، و آگاه بايد بود كه گمراه ميريم و قلع جان و نزع ممكن الفوت است و متصور التّخلف نيست . آخر گذر پوست به سرّاجان است .
اژدهايى است اين كهن دنيا * خوردنش خلق مىخورد همه را
و اختصاص به بعضى دون بعضى ندارد .
الموت كأس و كل النّاس شاربه * و القبر باب و كلّ النّاس داخله
آدمى از روز ولادت تا وقت وفات هميشه در سكرات است و غافل ، و هدف سهام آلام حوادث است و بىحاصل به خود مايل و مشغول به لاطائل . سبحان اللّه ، ندانم كه چه غفلت است كه وى دارد .
جهان آسيايى است مردم ربا * كه بر خون همىگردد اين آسيا
دو سنگ زبر زير او را ببين * يكى آسمان است و ديگر زمين
تو بيچاره اندر ميان دانهاى * بينديش اگر مرد فرزانهاى
تنت را بسايد بسان غبار * بيرزد به پرويزن روزگار
فرشته دست راست ، هرگز رقم خيرى بر لوح حسنات نكشيد و كاتب دست چپ هيچ وقتى قلم را از كتابت شر بر جريدهء سيّئات بازنداشت . و كجى و ناراستى ما و مرگ چنين كسى انتقال بود از آبادانى به ويرانى و از روشنايى به تاريكى و از فراقت به رياضت و از فراخى به تنگى و از شيرينى به تلخى ، از اين بود كه به اين رضا ندهد .
و الحمد للّه و المنّة كه مولاناى متوفى من الفرقة الأولى ، لا من الزّمرة الأخيرة و رحمة اللّه