در اين سراى فنا كه مأواى دونان و آرامگاه غولان است عزيزان خار و نيكان بىمقدار باشند . برعكس آن جهان كه موطن عرفاء و مسكن عقلاء است ، در آن هركسى به جاى خود نشيند . نظم :
هركجا ناكسى است در عالم * شده با عزّ و ناز همزانو
وانكه با علم و عقل متّصف است * دائم الحزن أينما كانوا
و چون دانايان نفسكشان و روح زندگاناند ، از آن مطبوع طباع احبّاء و محبوب قلوب اتقياء باشند ، و مبغوض نفوس نحوس اموات و ممقوت هستى و همى بدبختانند ، از آن جهت طبيبان حاذقند و از اين جانب قاتلان تيغزن . چگونه كسى كشنده و خونى خود را خواهان تواند بود و زندهكنندهء خويش را ناخواهان . از اين است كه مردم هريك در مقام خود معذور و معتذرند ؛ چون همه اعادى بدخواه همند و در صدد قتل و قهر يكديگر از آن سبب بىآزرم و نابكارند كه مهلك را از منجى دوستتر دارند . قطعه :
آزارجو عزيز بود لطفخواه خار * اين است كار دهر ، دلت مضطرب چراست ؟
مستلزم ممات بود زهر قيمتى است * سرمايهء حيات بود آب بىبهاست
پس ، از گفت و شنيد اين كران و بىمايگان از جا نيايد درآمد كه دليل بىخردى است .
و السّلام عليكم و على كلّ من [ هو ] طالب الخير و تابع الهدى .
صحيفهء ( چهل و چهارم ) مكتوب به دو حاجى غير ناجى
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى الحاجيين المقلّدين بل السّاعيين المرائيين ، اللّذين هما عن حجّهما ساهيين و عن أعمالهما غافلين ، لكونهما الجاهلين ، أعنى حاجى فلان و حاجى به همان ، حفظهما اللّه عن شرّ الشيطان .
اى برادران عزيز ، مستى و هواپرستى تا چند ، و اى ياران گرامى ديوانگى و بيگانگى تا كى ، مرگ را ياد آريد و خود را از مردگان شماريد و گوش با من داريد تا بگويم كه كيستيد و چيستيد و در چه كاريد و در كدام بازاريد و چه در بار داريد و چه مىكاريد و چه برمىداريد و چه شويد و كجا رويد و چه بينيد و چه كنيد و چه كشيد .