وراء حجاب سحاب در فصل دى بتابد از وصل اصل تأثير تام و لذّت تمام نتوان يافت .
حاصل آنكه ، نواى آرزومندى بر وجهى التهاب و اشتعال يافته كه جز به زلال آب حيات ملاقات منطفى نگردد ، و تبيّن درجات مقاسات اسقام ايّام مباعدت و مفارقت و تعيّن مقامات آلام ايّام ازمان افتراق و مهاجرت كه از مقولهء ما لا يطاق است به قياسات و مثالات و عبارات و اشارات كما هى راست نيايد و با قوّت تقرير و صورت تحرير در حيّز بيان و امكان نگنجد .
دريغا كه هر شهد صحبت را زهر فرقت در عقب است ، و هر نوش شادى را غم در كمين ، و هر حلاوت عروسى را مرارت ماتم همنشين است ، و هر خنده با گريه دست در آستين ، هيچ داغى مثل فراق نبود و هيچ صداعى به وداع مانند نباشد ، و حال آنكه اين هر دو مأنوس و مألوف را انتقاع لامحاله و ناچار پيش آيد و لذّت الفت به تلخى تبدّل يابد . كما قيل : « كلّ أخ يفارقه نشاط » .
برادران طريقت ز روى دلدارى * چو حرف جمع نشينند بىجدال و نزاع
لبى به ساغر عشرت نكرده تر دوران * شكستهء دلشان را بهم زنند اوضاع
به سنگ تفرقه دردم ز روى جور و ستم * ز هم جدا فكندشان چو حرفهاى وداع
عزيز من ، نفس نحس باوجود آنكه به علم اليقين مىداند كه وى را به هيچ وجه من الوجوه قدرت تغيير تقدير نبود و نسبت به وى تبديل ما هو المقدّر متصوّر نگردد ، اين همه سعى بىموقع و جد بى جا و جهد هرزه بجا مىآرد .
و العياذ باللّه ، اگر تدبير ناقص و رأى فاسد وى را قدرى دخل در اين باب بود مىديدى كه چون قدر چها مىكرد و اين غايت جهولى و نهايت گولى است كه آدمى اينقدر نداند كه چون حسام حوادث از نيام قوّت به فعل بيرون آيد و سهام وقايع كه از كمان فرمان حضرت سبحان بدر جهد با سپر مستحكم فكر و انديشه دفع آن نتوان كرد .
ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد * من ابلهانه گريزم به آبگينه حصار
چند چيز است كه به اتفاق همه از جملهء مقدّرات خالق است ، نه از بابت مقدورات مخلوق ، و آن تندرستى و بيمارى و مستى و هشيارى و توانگرى و درويشى كه نظر به مصلحت هر احدى از آحاد ايشان ، بل هر فردى از افراد حيوان كرده ، از آن به نام