و موت و فقدان آن از انبياء و اولياء و مؤمنان محال بود و انقسام آن به غير حق نسبت بديشان صورت نبندد و وجود ساير اقسام ستّه سواى عشق مجازى با نبوّت و ولايت منافات ندارد و با آن جمع شود و منهى و مذموم نشود ، بلكه از لوازم بشريّت بود و در واقع و نفس الامر دوستى ذاتى همان نخستين است ، باقى از قبيل عوارض و از مقولهء شفقت و مرحمت و ميل و رغبت آن به وى نقصان آيد و آن بر اين همه فايق و غالب بود ، و اين هم در آن مضمحل و مندرج .
و گاه باشد كه از غلبهء شور و جذبه و هيجانسوز و درد اشتعال و التفات و تعلّق به تمامى منحصر در مطلوب واحد و محبوب غير متعدّد شود و با هيچ احدى سواى وى الفت و آميزش و خواهش و ربط معنوى بل صورى هم نماند . و اين حالت ترقّى است از اسفل به اعلى ، و حسن و جميل است نه قبيح و شنيع .
و لكن اصحاب هدايت و ارباب ارشاد را ، امتداد اين معيّت دست ندهد تا خلق در ضلالت نمانند و از استفاده و استفاضه محروم و مأيوس نشوند ، و استمرار آن در مجذوبان بيشتر بهم رسد . و اهالى اطمينان بدان ظاهر كمتر موصوف و معروف باشند .
و مايلان دنيا و خواهندگان از آن درخور ذمّ و تعيير و سزاوار تشنيع و تشويراند ، كه آن مهر حقيقى را نيز صرف اسباب راحات و شهوات و لذّات و تنعّمات و آلات آن كنند و مطلقا از محبّت مولى ، ايشان را اثرى نباشد و اگر با بعضى هم باشد ، باز مساوى محبّت اغيار نبود و ضعيفتر از آن بود . نبينى كه از براى كسب دنيا از عقبى و از پى تحصيل اقتضاى هوا از خدا بهآسانى توانند گذشت و برعكس آن به دشوارى نيز قادر نباشند .
أعاذنا اللّه و إيّاكم و جميع السالكين من شرور مصاحبتهم و مضارّ مخالطتهم ، فإنّها أضرّ من السّموم القاتلة و أشدّ تأثيرا من السّيوف القاطعة و النّصول النّافذة . مولوى مثنوى :
ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت * صحبت احمق بسى خونها بريخت
حق ذات پاك اللّه الصّمد * يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها همى بر جان زند * يار بد بر جان و بر ايمان زند
مردگاناند اغنياى روزگار * اى پسر با مردگان صحبت مدار